تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی « من از میان شعله ها برخاسته ام »

تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی « اطلسی های لگدمال شده »
اسفند ۱۰, ۱۳۹۵
تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی « با من مثل باران حرف بزن و بگذار بشنوم »
اسفند ۱۰, ۱۳۹۵

تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی « من از میان شعله ها برخاسته ام »

 لارنس ، به مرگ می اندیشد ، اما در جست و جوی زندگی ست. خود را در اشتیاق و انتظار مرگ نشان می دهد ، اما در واقع هراسان و نگران آن است. او به پایان راه رسیده است ؛ آفرینندگی ستایش برانگیزی برایش باقی نمانده و پیکرش ناتوان تر از ذهنش می نمایاند. به گونه ای که گویا اندکی که از او باز مانده است ، بیش از یک شیشه ی مربای نارنج نیست. اما در همین واپسین هنگامه ها – که خود را در شطرنج زندگی کیش و مات می بیند – می کوشد تا احساس های گذرای زندگی روزمره را دست کم با گذاشتن انگشتان بر روی خانه های شطرنجی پتوی سیاه و سپید دگرگون سازد اما « انگشتان کشیده ی معدنچی ولز … آن چنان در یکدیگر گره خورده اند که به وضوح فقدان آرامش روحی صابش را فاش می کند. » لارنس آشکارا نمونه ای از مردی دارای ویژگی های پر رنگ شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) است ، که « زاده شده برای مبارزه ، که با هر چه نمی تواند در چنگ بگیرد ، می ستیزد. »

ویژگی بنیادین و هسته ی شخصیت خودشیفته این است که با خودبزرگ بینی احساس و گمان می کنند که آدم بسیار مهمی هستند و به دلایلی مانند ندارند. ( گاه ممکن است واقعن آدم های بی نظیر و موفقی هم باشند ) اینان دیگر مردمان را فرومایه و کم ارزش می دانند و به حساب نمی آورند. آن جا که لارنس – که خود را به گونه ای خودشیفته وار ، ققنوس می پندارد و با آن تا آن اندازه همذات پنداری می کند که با نگاهی به سیمای آن بر پرچم مخمل قرمز ، با قدرت قد راست کرده و بیرون می رود – با آوایی کودکانه شعر « پینه دوز ، پینه دوز ، از خانه پرواز کن ، خانه ات در آتش است ، بچه هایت خواهند سوخت ! » را در هنگام نوازش فریدا زمزمه می کند ، از آن باک ندارد که بگوید : « مادرم عادت داشت این آواز را بخواند؛ البته هر وقت با یک آدم ساده دل برخورد می کرد… بیشتر مردم به طرز نفرت انگیزی پیچیده و در عین ال توخالی هستند. » او مردمان را بسیار فرومایه تر از آن می داند که ارزش نقاشی هایش را بتوانند درک کنند : « آن ها کتاب هایم را تحریم کردند و خواستند نقاشی هایم را بسوزانند. این نشان می دهد که … اول که به خورشید نگاه می کنی ، چشمانت را سیاه می کند. زندگی تاریک … می شود. » او خود را خورشید روشنایی بخش و تیرگی ستیز می داند که مردمان تا تاب خیره شدن و اندیشیدن در نورش را نیابند ، به شناخت و شعور دست پیدا نمی کنند. و پافشارانه و جسورانه می گوید : « در پایان ، همیشه روشنایی است … روشنایی ، روشنایی ! ( صدایش اوج می گیرد و بازوانش را می کشد ، مثل یک پیامبر مقدس ) ای نور باشکوه ! … ای نور عالمگیر باشکوه ! و من پیغام آورش هستم. »

آدمیان خودشیفته احساس غیر واقع بینانه ی همه کار توانی و ابر توانایی ( OMNIPOTENCE ) ، خودبزرگ بینی ، زیبا و باهوش بودن خود را در ذهن فرزندان شان نیز می کارند. آن ها خودشیفته ، احساس خودبزرگ بینانه ی غیر منطقی می کنند و خود را آدم های مهم ، استثنایی ، یگانه و ویژه برمیشمارند که دیگران باید به گونه ی ویژه ای با آن ها رفتار نمایند. احساس بر حق و برتر بودن آن ها کاملا چشمگیر است. این گونه است که لارنس ، ارمغان و ستایش خواننده ی فدایی و پرستشگر خویش را نیز مورد پرسش و نکوهش قرار می دهد : «  اگر من ، خدای خودم را پیدا کنم … حتا … اگر خدای خودم را پیدا کرده بودم ، سینه ام را چاک می دادم و قلبم را از بدنم بیرون می کشیدم و آن را در برابرش ، میان شعله ها قربانی می کردم. » تا آن جا که فریدا به او هشدار می دهد : « در مورد خودت هم دچار سوءتفاهم شده ای، هم احساساتی و هم ناسپاس… نمی توانی عیسی مسیح را تحمل کنی چون در راه خدا به تو ضربه زده است. اوه چه قدر عاشق رنج کشیدن آن اولین مصلوب دنیا هستی ! »

افراد دچار « اختلال » و یا « ویژگی های » شخصیتی خودشیفته ، ( هم چون افراد دچار اختلال و یا ویژگی های شخصیتی پارانوئید ) تاب تحمل و توانایی پذیرش انتقاد را ندارند و از این که « هر کسی » به خود اجازه ی انتقاد نمودن از آن ها را بدهد ، بسیار خشمگین شده یا گاه ( هم چون افراد دچار اختلال و یا ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید ) نسبت به انتقادها بی اعتنایی کامل از خود نشان می دهند. این گونه واکنش ها ، بارها و بارها از سوی لارنس پیش چشم و ذهن می نشیند؛ از جمله آن هنگام که در پاسخ با جمله ی مواجهه ( Confrontation ) فریدا می گوید : « فقط اگر گلویت را بین انگشتانم داشتم ! »

آن ها فقط نظر خود را قبول دارند و اغلب در طمع به چنگ آوردن شهرت و قدرت و ثروت باد آورده هستند. روابط آن ها شکننده است و چون به قواعد مرسوم رفتار در اجتماع تن نمی دهند ، ممکن است خون دیگران را به جوش آورند. کردار استثمارگرایانه در روابط بین فردی اینان چیز کاملا پیش پا افتاده و رایجی ست. این ها نمی توانند از خود همدلی نشان دهند و تنها برای دستیابی به اهداف خودخواهانه ی خودشان تظاهر به همدلی و همدردی می نمایند. شاید برای همین است که یک پیردختر کوچک اندام بی جان در یک ژاکت آبی – یکی از خوانندگان فدایی لارنس – « یکی از آن دنیاطلبان حقیری که مثل شن های زیر باران ، با سرعت به پایین تپه می دوند … » ، آگاهانه شیشه ی مربای نارنج را در قربانگاه بت پرستی خود ، چنان مقبره ی بی ایمانی ، می گذارد و قبل از این که فریدا حتا بتواند جواب زنگ در را بدهد ، به سرعت به پایین تپه برمی گردد.

اعتماد به نفس اینان شکننده است ، در حالی که به ظاهر از سوی اجتماع ، اغلب نیرومند و استوار ارزیابی می شود. اینان به همین دلیل مستعد دچار شدن به افسردگی – به ویژه در سنین میان سالی و سالخوردگی – هستند. آن چنان که لارنس در پاسخ دلداری و روحیه دادن فریدا می گوید : « تو می دانی که نخواهم کرد. می دانی که بعد وحشی و مردانه ام مرده و آن چه باقی مانده ، یک زن نمای ضعیف و پیر است. »

مشکلات بین فردی و حرفه ای ( شغلی ) ، از دست دادن محبت و حمایت دیگران و طرد و ترک شدن از سوی آن ها از جمله فشارهای روانی شایعی است که خودشیفته ها با رفتارشان برای خودشان پدید می آورند و همین فشارها و تنش ها درست همان هایی هستند که این ها نمی توانند از پس شان برآیند. این گونه دردسرها را در واقع می توان همان گدازه های آتشین شیفتگی شیداگونه و عشق پر شور اینان به خویشتن شان دانست ! آن چنان که فریدا هم از کنش های خودخواهانه ی لورنس ، خسته و خشمگین می شود و می گوید : « تو روباه پیر موذی ، خامه ها را سر کشیدی و تمام روز قدرت سرخ خورشید را به بدنت مکیدی و آن را تبدیل به زهر کردی تا با شدت به صورت من پرتابش کنی. »

بیماران دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت خودشیفته هم چون بیماران مبتلا به صفات پر رنگ و اختلال شخصیت نمایش گر ( هیستریونیک ) نمی توانند پیری و فرسوده شدن را تاب بیاورند ، چون زیبایی ، توانایی ، قدرت و دیگر مزایای جوانی برای شان بسیار مهم است و اینان دو دستی به این ها چسبیده و چنگ یازیده اند. خودشیفته ها در برابر بحران های میان سالی آسیب پذیر تر از دیگران هستند. چنین است که لارنس که به ظاهر خود را مشتاق و منتظر مرگ می نمایاند ، برای زنده ماندن و جوان شدن به نور خورشید پناه می برد : « به خورشید گفتم : حالم را خوب کن ، پیر سگ ، به من نیرو بده ، دستانم را بگیر و از این طندلی بیرونم بکش ! اما خورشید ، یک کدبانوی تنگ نظر است. …. »

هر چند کامیابی ها و دست یابی های تحصیلی ، حرفه ای ، اجتماعی و اقتصادی در آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) بیشتر از شخصیت ها است ، اما خودشیفته ها از آن جا که خود را بیش از اندازه مهم و استثنایی می پندارند ، از پذیرفتن هیچ حرفه ، جایگاه و مقامی هراس و نگرانی به خود راه نمی دهند. اختلال شخصیت خودشیفته می تواند با اختلالات و یا ویژگی های پر رنگ شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و بدگمان ( پارانوئید ) هم زمان و همراه شده و به گونه ی شخصیت آمیخته به هم خود را نمایان سازد.

اینان به آسانی از تن و روان دیگران پله های نردبان جاه خواهی و بلند پروازی می سازند و در راه دست یابی به کامیابی های مورد آرزوی خود بی هیچ احساس گناه یا عذاب وجدان پا بر سر آن ها می گذارند و زیر گام خود له شان می کنند. خودشیفته ها آن هنگام که به جایگاه و مقامی – ولو ناچیز و زودگذر – دست پیدا می کنند ، دست ها را تا شانه می گسترانند تا سر دیگران بدان ها گیر کرده ، کسی بالاتر و سربلند تر از شانه ی آنان نشود. وابستگی خانوادگی ، گروهی ، تیمی ، حزبی ، و حتا رابطه ی استاد و شاگردی هم نمی تواند از این الگوی چیره در کردار اجتماعی و همکاری آدمیان دچار اختلال و ویژگی های پر رنگ شخصیت خودشیفته پیشگیری نماید.

خودشیفتگی لازم و سالم را از خودشیفتگی بیمارگونه جدا نماییم. خودشیفتگی در اندازه های نرمال سبب پاسداری از خویشتن ، بقا و پیشرفت می شود؛ فرد هم زمان با آن که به حفظ و ارتقای خود می اندیشد ، به آسانی با دیگران همدلی می کند و آنان را در رفع دشواری های زندگی شان یاری می دهند. خودشیفتگی مثبت و سالم هرگز به فرو داشتن و زیر پرسش بردن حرمت و کرامت دیگران نمی پردازند و بدان ها به سان پله هایی برای بالا رفتن از نردبان قدرت و ثروت و شهرت و موفقیت نمی نگرند. اعتماد به نفس اینان منطقی و واقع بینانه بوده و به مرزها و اندازه های روان پریشانه ( سایکوتیک ) نمی رسد. فروداشت ( تحقیر ) و نکوهش دیگران ، لازمه ی اعتماد به نفس اینان نیست. خودشیفتگی اینان از اندازه ی ویژگی ( Trait ) فراتر نمی رود. اینان به جای حسادت بیمارگونه و خشم ، دارای مهر انسانی سرشار و عاطفه ای ژرف و سترگ هستند. اما لارنس ، حتا همدم و همنشین سال های سالش را از فروداشت و نکوهش در  امان نمی گذارد : « نه … فقط یک دام ساختم. یک دام پولادین و صیقلی تا تو را در آن بیندازم ، روباه ماده. حالا اگر می توانی خودت را نجات بده. » و فریدا ( با نیشخند در حالی که از شدت درد می لرزد. ) پاسخ می دهد : « اوه ، خدایا ، چه قدر آزارم می دهی ! »

 

حسادت در شخصیت خودشیفته ، ویژگی ای بنیادین ، ژرف و ماندگار است. حسادت لارنس هویداست : « تو سرشار از قدرت زندگی هستی … چرا خداوند این موهبت را به تو این قدر زیاد داد و به من این قدر کم ؟ » و در جایی دیگر می افزاید : « ( تو و آن گربه ) هر دو خیلی چاق ، خیلی وحشی و به طرز وحشتناکی سالم و گرسنه هستید. »

راهبردهای سازگارانه ی خودشیفتگی بیمارگونه – اختلال یا ویژگی پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته – در این چهارچوب ها و اندازه های خودشکوفا و خوددار باقی نمی ماند. بیمار دچار خودشیفتگی بیمارگونه ، از راهبردهای سازگارانه ی گوناگونی سود می جوید تا به گمان ها و رویاهای بلند پروازانه و ابرتوان خود پرده ای از واقعیت ببخشد. از جمله ی این راهبردهای سازگارانه ، « تقویت و نیرومند سازی خویشتن ( Self Reinforcement ) » ، « پاسداری از خویشتن ( Self Protecting ) » ، و « گسترانیدن خویشتن ( Self Expanding ) » است.با سود جستن از راهبرد « تقویت و نیرومند سازی خویشتن » فرد کوشش می کند تا به جایگاه ویژه و یگانه ای دست یابد تا « آدم خاص و بی همتایی » شود تا مورد ستایش و بزرگداشت دیگران قرار گیرد.  با به کار بستن راهبرد « پاسداری از خویشتن » فرد می کوشد تا خودش را در جایگاهی قرار دهد که هیچ پسخوراند منفی و ناخوشایندی دریافت نکند. و با یاری گرفتن از راهبرد « گسترانیدن خویشتن » نیز بر آن است که خویشتن نه چندان بزرگ خود را گسترانیده ، سترگی بخشد. در حالی که خودشیفته ای که بیشتر از « تقویت و نیرومند سازی خویشتن » سود می جوید ، خود را با ایستار ( موقعیت ) کنونی خودش سازگار و هماهنگ می بیند و همان را پذیرفته و به دیگران می شناساند.  راهبردهای رفتاری فرد دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ خودشیفته ( نارسی سیستیک ) با دیگران به دو گونه است: انتقاد و تحقیر و بی ارزش نمودن ؛ و یا چاپلوسی ، تملق و لاس زدن. یعنی یا برای ایمن ماندن از ارزیابی و قضاوت دیگران ، به آن ها یورش برده و بی ارزش می کند تا نقد آن ها درباره ی او پذیرفته نشود ، و یا این که از آغاز دیگران را مقهور و مفتون چاپلوسی و زبان بازی خود نماید. در واقع همه ی احساسات ، اندیشه ها و کردارهای یک بیمار دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته بر این بنیان و طرح واره ی شناختی است که او آدم بی همتا و یگانه ای ست. او در همان حال که به شدت به کامیابی های دیگران حسادت فراوان می نماید ، خواستار مورد ستایش و چه بسا پرستش قرار گرفتن از سوی دیگران است.

طرح واره ی شناختی دیگر این گونه بیماران خودشیفته ، این اندیشه ی بنیادین و چیره است که دیگران اصولا آدم های ارزشمند و قابل تاملی نیستند. اما فرد دچار  اختلال و یا ویژگی های پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته بدین اصل برهم کنش اجتماعی آگاه نیست که آن گاه که آدم ها از سوی خودشیفته ها درک نشوند ، از یک جا دیگر نمی توانند همراه با آن ها به پیش روند و آهسته آهسته خودشان را کنار می کشند.

فرد دچار خودشیفتگی بیمارگونه آن هنگام ممکن است کسی را درک کند که تنها پای سود و منفعتی برای خودش در میان باشد ، و نه این که برای آن همدلی داشته باشد تا احساس دیگران بهتر شده ، تنش و نا آسودگی شان کاهش یابد.

اختلال شخصیت خودشیفته ، بیماری کهن خودکامه گان و مستبدان تاریخ است. در هنگامه ی پیروزی و چیرگی ، خود را برتر و بالاتر از همه چیز و همه کس می دانند و دیگران را به حساب نمی آورند. کافی ست کسی به خود جرات کمترین انتقاد بدهد و یا جسارت خودداری از ستایش و پرستش داشته باشد ، همان خطا برای دستگیری و مجازات او ، تا اندازه ی خرد شدن روانی ، و حتا حذف و نابودی فیزیکی اش کافی ست. اما آن گاه که زمانه ی حکمرانی اینان ، بر پایه ی قانون و روال همیشگی تاریخ ، رو به افول و زوال می گذارد ، دچار « کابوس نیستی و هراس از مرگ » تا اندازه ی روان پریشی ( سایکوز ) می شوند. در طول تاریخ ، بارها و بارها ، خودکامه گان با احساسات و اندیشه های سرشار از خودبزرگ بینی ( Grandiosity ) ، ابرتوانایی  ( Omnipotence ) ، و اعتماد به نفس بالا و بیش از اندازه شان بارها از مرز نوروز – سایکوز فراتر رفته و پا به دنیای روان پریشی ( سایکوز ) گذاشته و پیامدهای دشوار و فرجام ناگوار برای ملت خویش به ارمغان آورده اند که جز خرد و خوار و فرو داشته ( تحقیر )  شدن به زیر گام های لشکر و سپاه بیگانه و فقر و فساد و فحشا نبوده است. لارنس نیز گرفتار و دربند خطای شناختی جاه طلبانه و بلندپروازانه ی « همه یا هیچ » است : « یک مرد باید گدایی کند. باید آن چه را که می خواهد به دست آورد ، آن را از چنگال دشمن بیرون بکشد و اگر نتوانست این کار را بکند ، اگر نتوانست آن را به چنگ آورد ، آن وقت باید تسلیم شود و بگذارد همه چیز از دستش برود و به هیچ راضی شود. »

بسیاری از روانپزشکان ، اختلالات و ویژگی های پر رنگ شخصیتی کلاستر B  – شامل خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) – را جزو « پیوستار خلقی دو قطبی ( مانیک – دپرسیو ) » و « اختلالات خلقی دو قطبی نرم (  ( Soft Bipolar mood disorder» بر می شمارند. این گونه است که اعتماد به نفس ، خودشیفتگی ، خود بزرگ بینی ، و گمان های ابر توانانه ی خودکامه گان خودشیفته از مرز نوسانات معمول و نرمال پا به دنیای ماوراء  شیدا گونه و سوپرمن مدارانه می گذارد. دنیایی که خلق بالا و انرژی سرشار حالات شیدایی در آن ، اندیشه در ذهن و سخن بر زبان می آورد و مردمان و بلکه جهانی را به کام آتش و دود و خون و نیستی و نابودی فرو می برد. این خودکامه گان به ظاهر ابرتوان همانند همه ی شخصیت های پر رنگ و مختل خودشیفته ، گریزی همیشگی و البته نافرجام از مرگ دارند. اینان آن هنگام که خود را در برابر مرگ و نابودی درمانده در می یابند ، از آن باک ندارند که مردمان به زنجیر کشیده ی زیر دست شان را همراه و هم سرنوشت گذر تلخ و دردناک خویش نمایند. دیگی که برای آنان نجوشد ، زهرآب در آن بجوشد !

این گونه است که آن هنگام که کلمات را برای بیان زندگی ناکافی می داند و نیاز به داشتن رنگ را احساس می کند – با آن که حتا نمی تواند یک خط راست بکشد – رو به نقاشی می آورد تا با کشیدن خطوط کج ، آن چه نوشته بوده را با قلم مو ، با قدرت و بدون ذره ای شرم ، به تصویر کشد و باگ برآورد که : « زندگی شبیه این است ! جالب ، تاریک ، عظیم »

اینان دوست ندارند که دیگران شاهد لحظه های شکست شان باشند ، و کدامین شکست ، عاجزانه و منکوب کننده تر از مرگ ؟!؟ پس لارنس مرگی ویژه و یگانه برای خود می پسندد : « می خواهم مثل یک حیوان پیر ، تنها بمیرم. مرگ را با قدرت و وضوح می خواهم ، نه با هیچ چیز دیگر…. هنوز ذره ای از مردی در وجودم باقی مانده که می خواهم با آن به ملاقات مرگ بروم…. می خواهم این کار را به تنهایی انجام دهم. کنار سنگ و آب ، زیر نور خورشید … نور ستارگان . نه دستی ، نه لبی ، نه زنی ! هیچ چیز مگر طبیعت بی رحم… » اما همین لارنس به ظاهر نیرومند و استوار ، در واپسین هنگامه ها دوباره با آوایی ناتوان و ضعیف – انگار از فاصله ای دور می آید – فریدا را به خود می خواند تا شاید فریدا همچون دیگر زن ها بهای قبولی زندگی را بپردازد و بازوانش را مثل یک میله ، پشت دری که مرگ می خواهد از آن جا وارد شود ، بگذارد. شاید با انگشتانش قدرت ستیز با مرگ و پس راندنش را به لارنس بازگرداند ، همان گونه که مادر زندگی را برای نوزاد ، از تاریکی زهدان به روشنایی جهان به ارمغان می آورد.

در خودشیفتگی ژرف و گران بار ممکن است فرد هرگز شخصی را شایسته ی همسری و پیمان زناشویی بستن با خود نداند و فقط در هنگامه ی تنهایی پیری و بیماری و گاه حتا درست در پیشگاه مرگ تن به ازدواج با دیگری دهد. دستیابی ها و کامیابی های  حرفه ای ، آکادمیک ، اجتماعی و فرهنگی چنین خودشیفته هایی این پندار و کردار شبه روان پریشانه را پشتیبانی می نماید. احتمال فراوانی وجود دارد که شخصیت های خودشیفته ، بازمانده های تعارضات حل ناشده ی دوره ی آلتی ( فالیک ) – از جمله اضطراب اختگی ( Castration anxiety  ) مردان و رشک آلت ( Penis envy ) زنان – را با نکوهش و فروداشت جنس دگرسو ( مقابل )  بیش تر بنمایانند. ، پندارها ، کردارها و گفتارهای مردسالارانه ی لارنس آشکارا پیش چشم و ذهن می نشیند : « زن ها درک مستقیمی از مرگ دارند. حتا قبل از آن که شروع شود ، آن را بو می کشند. به نظر من در حقیقت ، این زنان هستند که به مرگ اجازه ی ورود می دهند. با او نجوا می کنند و راه را نشانش می دهند و کلید خانه را از زیر پیش بندهاشای شان برایش می لغزانند… » او حتا ابایی از آن ندارد که زنان را خونخوار بیان کند و نامنصفانه به فریدا – تیمار دار مهربان و ستاینده اش – بگوید که: « این قدر به من دست نزن ! انگشتانت باعث می شوند که من بیشتر احساس ضعف کنم. قدرت را از بدنم بیرون می کشند…. می خواهم قولی به من بدهی. اگر باید بمیرم ، فریدا در لحظه ی مرگ ، تنهایم بگذار ! به من دست نزن ، دستانت را از من دور نگه دار و نگذار هیچ کس دیگر به من نزدیک شود…. به طرز وحشتناکی فکر می کنم که وقت مرگ ، زنان محاصره ام خواهند کرد و در لحظه ای که قدرتم را برای دور کردن آن ها از دست می دهم ، از در و پنجره سرازی خواهند شد. زاری خواهند کرد و مثل یک فاخته ، در اطراف ققنوسی که میان شعله هاست ، پر و بال خواهند زد و صورتم را با بوسه های مصنوعی و نم اشکی می پوشانند. آلمای هوسران و برتای باکره ، تمام زنانی که در ناتوانی یا بی بند و باری جنسی هستند و من پیدای شان کرده ام. همان ها که خیال می کنند من الهام گر هوس های ناپاک شان هستم… همه با صمیمیت خاموش شان برخواهند گشت. این را من نمی خواهم. » لارنس در جایی دیگر بی باکانه ، با جسارت و صراحت همیشگی اش می گوید : « همه زن ها از ریش مردها متنفرند. آن ها نمی توانند هیچ چیزی که وجه تمایز مردها از زن ها باشد ، را تحمل کنند…. زن ها تنها به بدن یک مرد توجه دارند اما فقط برای این که در دل امیدوارند که با این مسئله ، دیگر مرد هرگز قادر نخواهد بود عقب نشینی کند و کاملا تسخیر خواهد شد. » آن هنگام که فریدا می گوید برتا به نظر او « خیلی خوش شانس است که مجبور نبوده روزی صد بار بشنود که مرد یک موجود زنده است اما زن فقط یک لخته ی بی تحرک پروتوپلاسم » ، فقط می افزاید : « هرگز نگفته ام ” بی تحرک ” . همیشه گفته ام ” خطرناک ” . » لارنس در نقاشی هایش ، چنان چهره ای از مرد و زن نشان داده بوده که عده ای از اعضای باشگاه بانوان سعی کردند نقاشی آدم و حوا را پاره کنند. شگفت نیست که شنیدن این خبر موجب شور و شعف و شادمانی لارنس می شود تا آن جا که با وجود احتمال فراوان خطر خونریزی داخلی و مرگ ، او از قهقهه تکان بخورد. لارنس حتا غروب و برآمدن خورشید را این گونه بیان می کند : « آفتاب ضعیف تر شده و هرزه ی تاریکی ها دارد خداوند جوان بور را اغوا می کند… حالا او را اسیر کرده است. آن ها به یکدیگر درآمیختند. خورشید از پا درآمد. آن هرزه ، قدرتش را گرفت و حالا شروع به نابود کردنش خواهد کرد. او را خواهد بلعید. … اوه ، اما او آن جا نمی ماند. برخواهد گشت. از شکم تاریکی خارج خواهد شد و صعود خواهد کرد و به همه جا نور خواهد افکند…. و من پیام آورش هستم. » این گونه است که لارنس خود را خورشید و زن را نه پیام آور تاریکی مرگ ، که آغوش آن برمی شمارد.

خودشیفته ها راضی به ازدواج با هر کسی نمی شوند؛ اینان با سود جستن از راهبرد سازگاری « تقویت و نیرومندسازی خویشتن » می کوشند هم زمان با دستیابی به جایگاه حرفه ای ، اجتماعی و فرهنگی ویژه و یگانه ، ازدواجی ویژه و شکوه مند انجام دهند تا مورد رشک و حسرت و یا ستایش دیگران باشند.

خودشیفته ها از لحاظ عاطفی – آمیزشی برای آدمیان دارای ویژگی ها و اختلالات شخصیت کلاستر B  و C ( وابسته و نیز مردم گریز – پرهیز مدار ) ، چه دگر جنس خواه ، و چه هم جنس خواه ، گیرایی و کشش فراوان دارند. به ویژه آن گاه که جنس رابطه از گونه ی استاد – شاگردی و مراد – مریدی بوده باشد. در چنین ایستار ( موقعیت ) هایی ست که عشقی شیدا گونه به سوی این خداوندگاران افسانه ای آشکار و نمایان می شود تا دانایی و بزرگواری بی همتا در دامان معشوقه ی شورمند کاشته شود و به بار نشیند ! حتا آن هنگام که عقیده ی « جنگجوی پیر » درباره ی همبستری فقط برای بقیه ی مردم باشد و سستی ، سرخوردگی ، ناکامی ( Frustration ) رو به خشم و پرخاش ( Aggression ) گذارد ، و سیلی زدن جانشین همبستری شود تا زن بفهمد هنوز این مرد است که ارباب است و نیرنگ های زن ره به جایی نمی برد. فریدا از ژرفای دل ، لارنس را می ستاید : « تو هر کاری را که بخواهی انجام خواهی داد ، لارنس. هرگز ، هیچ سدی در برابرت قرار نگرفته که نتوانسته باشی از رویش بپری یا از زیرش بخزی یا از میانش بگذری. » عبارت ستایش آمیزی که می تواند فراز خرسندی را در آدمی خودشیفته همچون لارنس – به ویژه در بحران سالمندی و هنگامه ی مرگ – برانگیزد. پیردختر کوچک اندام بی جان در یک ژاکت آبی ، یکی از خوانندگان فدایی لارنس ، هم او را به گونه ای ویژه و یگانه می ستاید ، زیرا « می داند که تنها یک موجود الهی می تواند تا این حد ، زندگی را بشناسد »؛ در حالی که لارنس آتئیستیک ( بی خدا ) بودن خویش را پنهان نداشته است : « در یافتن خدای خودم بسیار ناموفق بوده ام. »

انگیزش همیشگی آدمیان خودشیفته ، پاسداشت خویشتن از مرگ و فناست. گریزی که همواره ناکام و بی فرجام مانده و خواهد ماند؛ ولو به نگاشتن هزاران کتاب و مقاله و صدها بزرگداشت و ستایش بینجامد. آن چنان که لارنس می گوید : « فکر می کنی که آیا هرگز دوباره روی یک اسب سفید قوی خواهم نشست و مثل باد در تلالو صحرا محو خواهم شد ؟ من یک ادیب نیستم. از کتاب خسته شده ام. هیچ کس نمی داند چه شوخی زشتی است که یک زندگی ، مثل زندگی من ، فقط در کتاب ها جمع شده باشد. » و سپس در پاسخ به پرسش فریدا که می پرسد : « در چه چیز دیگری باید جمع شده باشد ؟ » می افزاید : « در یک نوع فعالیت شدید. اما تنها کاری که انجام داده ام ، رفتن به دور دنیا با زنان و نوشته ها و بداخلاقی هاست. وانمود کرده ام که با اصول اخلاقی طیقه ی متوسط جامعه مبارزه می کنم ، با کوته فکری ، با روشنفکری ، با هر نوع قدرت خارجی که در حقیقت اصلا خارجی نبودند. چیزی که با آن مبارزه می کردم ، در واقع یک پیردختر کوچک در وجود خودم بود. یک پیردختر کوچک اندام بی جان که با سرعت به پایین تپه می دود قبل از این که خدا بتواند جواب زنگ در را بدهد. حالا آرزو دارم به صحرا برگردم و تمام تلاشم را بکنم تا دوباره وحشی شوم. دلم می خواهد برفراز لوبوس بایستم و خروش طوفان را تماشا کنم… این کاری است که خواهم کرد ، لعنتی. »

خودشیفته ها نه تنها این رباعی واقع نگرانه و اندیشمندانه ی خیام بزرگ را باور ندارند ، که از شنیدن آن نیز دچار هراس و اندوه می شوند:

« ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نه نام ز ما و نه نشان خواهد بود

زین  پیش نبودیم و همان بود که بود

زان پس چو نباشیم ، همان خواهد بود »

معيارهاي تشخيصي DSM-IV-TR  برای اختلال شخصیت خودشیفته :

خود بزرگ بینی ( در گمان یا کردار ) ، نیاز به پذیرفته شدن ، و نداشتن حس همدلی به صورت الگویی فراگیر و گسترده که از اوایل بزرگسالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید که نشانه اش وجود دست کم پنج تا از موارد زیر است :

۱) احساس خودبزرگ بینانه ای به صورت مهم پنداشتن خود ( SELF IMPORTENCE ) داشته باشد ( برای نمونه در کامیابی ها و پیروز ها و توانایی های خود گزافه پردازی نماید یا بدون آن که به موفقیت شایسته ای دست یافته باشد ، انتظار داشته باشد که او را آدم بزرگ و مهمی بدانند. )

۲) مشغولیت ذهنی اش خیالاتی هم چون موفقیت ، قدرت ، استادی ، ذکاوت ، زیبایی و یا محبوب و دوست داشتنی بودن در اندازه ای بی کران ( نامحدود ) باشد.

۳) باور داشته باشد که « استثنایی » است و تنها دیگر افراد یا موسسات استثنایی یا رده بالا می توانند او را درک کنند یا با او رابطه داشته باشند.

۴) نیاز داشته باشد که به شکلی افراطی و بیش از اندازه مورد ستایش و تحسین قرار گیرد.

۵) احساس بر حق بودن ( ENTITLEMENT ) داشته باشد ؛ یعنی به شکل نامعقولی انتظار داشته باشد که برخوردی خوشایند و ویژه و منحصر به فرد با او صورت گیرد و یا این که دیگران خود به خود تسلیم خواسته هاش شوند.

۶) در روابط بین فردی استثمارگر باشد ، یعنی از امتیازات دیگران برای رسیدن به اهداف و خواست های خود سود جوید.

۷) حس همدلی ( EMPATHY ) نداشته باشد ، یعنی دلبستگی ای به درک یا شناخت احساسات و نیازهای دیگران نداشته باشد.

۸) اغلب به دیگران حسودی کند یا بر این باور باشد که دیگران به او حسودی می کنند.

۹) رفتارها و نگرش هایش پر افاده ( ARROGANT ) و تکبرآمیز باشد.

با وجود از دست رفتن برخی از این ویژگی ها در گذر زمان ، پیر شدن و گام به واقعیت گذاشتن لارنس ، هنوز بیشتر ویژگی های شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) در او هویداست. « باید خشمش را کنترل کند ….ببر درونش به دام افتاده اما هنوز نمرده است. »

 

اما هر سه شخصیت زن نمایشنامه ، فریدا ، برتا و پیر دختر کوچک اندام بی جان در یک ژاکت آبی ، ویژگی هایی پر رنگ شخصیت وابسته را دارا هستند.

افراد دچار اختلال شخصیت وابسته  نیازهای خود را در زیر سایه ی نیازهای دیگران قرار می دهند ، مسئولیت های مهم زندگی خود را به گردن دیگران می اندازند ، به خود مطمئن نیستند ، و اگر جز برای مدت کوتاهی تنها بمانند ، احساس ناراحتی بسیاری می کنند. به این شخصیت اگر در اندازه ی اختلال باشد ، « اختلال شخصیت وابسته ی منفعل » نیز می گویند. زیگموند فروید یک بعد وابسته ی دهانی ( Oral  ) برای شخصیت برمی شمرد که ویژگی هایش عبارت بود از : وابستگی ، بدبینی ( پسیمیزم ) ، هراس از آمیزش جنسی ، به خود مطمئن نبودن ، انفعال ، تلقین پذیری ، و نبود پشتکار و پافشاری در کارها. بیان فروید از شخصیت وابسته ی دهانی به دسته بندی اختلال شخصیت وابسته در DSM-IV-TR  شباهت دارد. هر چند پیش تر گفته می شد که این شخصیت – چه در اندازه ی تریت ( ویژگی ) و چه در قواره ی اختلال – در زن ها شایع تر است ، اما به تازگی چنین بیان می شود که این اختلال در مردان و زنان به یک اندازه دیده می شود. اختلال شخصیت وابسته در بچه های کوچک خانواده شایع تر از فرزندان بزرگ است. افرادی که در دوران کودکی بیماری جسمی مزمنی داشته اند ، ممکن است تریت های وابسته ی بیشتری داشته و بیشتر از بقیه مستعد ابتلا به این اختلال باشند.

الگوی فراگیر این شخصیت ، وابستگی و سلطه پذیری است. در فرم اختلال فرد از تصمیم گیری ناتوان است ، مگر آن که با دیگران به اندازه ی بسیاری مشورت نموده و کاملن مطمئن شده باشند. آن ها از موقعیت های مسئولیت آور پرهیز می کنند و اگر از آن ها خواسته شود که نقش رهبر را در جایی به عهده بگیرند ، مضطرب و هراسان شده و ترجیح می دهند زیر سلطه باشند. پافشاری در انجام تکالیفی که مربوط به خودشان است ، برای شان دشوار است اما اگر قرار باشد آن تکالیف را برای کسی دیگر انجام دهند ، مداومت در آن ها برای شان دشوار نیست. این گونه بیماران مطیع و فرمان بردار به نظر می رسند و کوشش دارند که با دیگران همکاری داشته و مدام راهنمایی شوند.

این گونه بیماران دوست ندارند تنها باشند و دل شان می خواهد کسی را پیدا کنند که بتوانند به او وابسته شوند. همین نیاز مداوم آن ها به دلبستگی به فرد دیگر است که روابط آن ها راخدشه دار ساخته است. بد بینی ، بی اطمینانی به خود ، انفعال ، و ترس از ابراز احساسات جنسی و پرخاش گرانه ویژگی های رفتار بیمار مبتلا به اختلال شخصیت وابسته است. این گونه افراد ممکن است همسری بد کردار ، بی وفا ، یا الکلی را مدت ها تحمل کنند برای آن که احساس دلبستگی شان به او خدشه دار نشود.

صفت وابستگی در بسیاری از اختلالات روان پزشکی – مانند اختلال گذر هراسی ( آگوروفوبیا ) – دیده می شود ؛ به همین دلیل افراد فراوانی ممکن است در نگاه نخست دچار اختلال شخصیت وابسته ارزیابی شوند. وابستگی از نکات برجسته در بیماران دچار اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) و مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) است ، اما وابستگی افراد دارای ویژگی ها و یا اختلال شخصیت وابسته ، برخلاف شخصیت های نمایش گر و مرزی – آشوب ناک ، معمولا معطوف به یک نفر است. افراد دچار اختلال شخصیت وابسته به گونه ی معمول با یک نفر رابطه ای دیرپا برقرار می کنند ، نه این که به مجموعه ای از افراد وابسته شوند. ضمن آن که افراد دارای ویژگی های پر رنگ و حتا اختلال شخصیت وابسته ، برخلاف شخصیت های پر رنگ و یا مختل نمایش گر ( هیستریونیک )  و مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، دیگران را دست نینداخته و سر کار نمی گذارند.

کارکردهای حرفه ای این افراد اغلب مختل است  ، به گونه ای که نمی توانند مستفل و بدون نظارت دقیق دیگری کارهای خود را انجام دهند. روابط اجتماعی این ها اغلب فقط با کسی است که می توانند به او وابسته شوند. بسیاری از این ها چون جرات مند نیستند و نمی توانند ابراز وجود کنند ، مورد بدرفتاری پیکری یا روانی قرار می گیرند. در فراغ و نبود آن که به او وابسته اند ، در خطر دچار شدن به اختلال افسردگی ژرف و شدید قرار می گیرند.

در بخش « سرشت » اینان دارای نوجویی بالا ، پاداش مداری بالا ، آسیب گریزی بالا ، و پشتکار اندک هستند.

در بخش « منش » دارای خودراه بری اندک ، خودفراروی اندک و همکاری بسیار هستند.

این اختلال را باید از اختلال شخصیت های مرزی _ آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، نمایش گر ( هیستریونیک ) ، و مردم گریز – پرهیز مدار ( اجتنابی ) باز شناخت.

 

این به واقع سازگارانه و طبیعی ست که آدمیان نیازمند برقراری ارتباط با دیگران و یاری گرفتن از آن ها باشند ، اما در افراد دارای ویژگی ( تریت ) های پر رنگ شخصیتی وابسته ( Dependent  ) و به ویژه در موارد اختلال شخصیت وابسته این نیازهای وابستگی بیش از اندازه بوده و می توانند کاملن مشکل ساز باشند. در ارزیابی و فهم بالینی موارد دچار اختلال شخصیت وابسته ، دو برداشت ذهنی را می توان نمایان یا پنهان دریافت: نخست ناتوانی ، بی کفایتی و درماندگی مراجع و دوم خطرناکی و نا امنی دنیا. از این رو فرد بدین اندیشه می افتد که پشتیبانی توانا ، استوار و نیرومند برای خود بیابد که او را در چنان وضعیت ناخوشایندی یاری رسانده و از مهلکه ها رهایی بخشد.

در گونه های پر رنگ رو به اختلال ، فرد هیچ مسئولیتی بر دوش نمی گیرد و نیازهای خودش را مشتاقانه به دیگری واگذار می کندحتا اگر بداند که آن دیگری ، آدمی درست و دوراندیش نیست. از این رو فرصتی برای تمرین و آموختن مهارت های لازم برای مستقل و خودکفا شدن پیدا نمی کنند. اینان در « جرات مندی و قاطعیت ورزی » و هم چنین « حل مسئله و مشکل » و گاه حتا مهارت های فرو ( پایین ) تر دشواری فراوان دارند. این نبود مهارت ، ممکن است تنها در روابط بین فردی نباشد. البته ممکن است فرد یک دسته مهارت هایی داشته باشد که به دلیل نشناختن و یا سود نجستن از آن ها ، دچار کاهش توان مندی و شایستگی های فردی شده باشد. وابسته نبودن برای چنین افرادی با این باور ذهنی همراه است که « اگر درمانده و ناتوان نباشی ، دیگران رهایت  می کنند ». پس در عین حال که جسارتی نشان نمی دهند مبادا باعث رنجش و رفتن دیگران شوند ، توانایی و شایستگی ای نیز نشان نمی دهند.

افراد دچار ویژگی های پر رنگ و نیز اختلال شخصیت وابسته ، به گونه ی معمول با شکایت وابستگی و یا مورد بدرفتاری قرار گرفتن مراجعه نمی کنند؛ بلکه بیشتر مراجعه های آن ها به دلیل افسردگی ، اضطراب ، نگرانی ، حمله های پانیک و مانند آن است. ترس ( فوبیا ) ها و شکایات پیکری ( سوماتیک ) اینان می تواند برآمده از سودهای دومینه ((Secondary  gains  باشد؛ چرا که بدین سبب یا دیگران به او توجه می کنند یا مسئولیت بر دوشش نمی نهند. اندازه ی افسردگی ، نگرانی و اضطراب گاه بدان می انجامد که اینان رو به مصرف الکل و مواد آورند.

دانستن و درک دو خطای شناختی بنیادین افراد دچار اختلال و نیز دارای ویژگی های پر رنگ شخصیتی وابسته مهم است: « دوسویه اندیشیدن (   ( Dichotomous thinkingبه گونه ی همه یا هیچ ( یک یا صفر ) درباره ی توانایی و شایستگی ( عرضه ) داشتن » و « فاجعه آمیز ساختن و دانستن ( Catastrophizing )  درباره ی رها شدن از سوی دیگران و تنها ماندن ».

مراجع پس از درمان ، بتواند روی پای خودش بایستد و روابط بین فردی اش را نیز به خوبی استوار نگاه دارد؛ روابطی صمیمی ، گرم ، ارضا کننده اما بدون وابستگی. « پرهیز » و « تسلیم » در این گونه مراجعان فراوان دیده می شود. افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وابسته ( Dependent )  ، درست همانند آنان که ویژگی ها ی پر رنگ و اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( Avoidant ) را دارا هستند ، در موارد فراوانی برای عشق ورزی و زناشویی به سوی آدمیان دارای آتشدان های بزرگ شخصیتی ، یعنی همان افراد دارای ویژگی های پر رنگ و نیز اختلال شخصیت های کلاستر B – خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) ، نمایش گر ( هیستریونیک ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) –  گرایش پیدا می کنند.

مهم است که فرد وابسته در همان حال که ارتباط  بین فردی و زناشویی خوبی دارد ، مورد استثمار و سوء استفاده ی دیگران و از جمله همسر قرار نگیرد ؛ البته یافتن همسری که مشتاق بوده و توانایی آن را داشته باشد که بتواند نیازهای فرد وابسته را برای همیشه برآورده سازد ، نیز دشوار است.

بازبینی چهارمین ویرایش کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی ( DSM-IV-TR ) اختلال و ویژگی های شخصیت وابسته را درکنار شخصیت های نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) و مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) در دسته ( کلاستر ) C  جای می دهد؛ به طور کلی ، شخصیت های کلاستر C را با ویژگی هایی هم چون  دور اندیشی ، آسیب گریزی ، نگرانی و مانند آن شناساند؛ آدمیان دارای ویژگی ها و اختلالات شخصیتی این دسته ، منضبط ، مضطرب ، محتاط ، میانه رو ( معتدل ) و محافظه کار هستند. سر واژه ی سه شخصیت کلاستر C را می توان به گونه ی DOA پشت سر هم نهاد و به خاطر سپرد که نشان از آن می تواند داشته باشد که اینان به دلیل نگرانی و دل شوره ی همیشگی نیازمند دعای خود و خویشان شان بوده و خواهند بود !

 

معیارهای تشخیصی DSM-IV – TR برای اختلال شخصیت وابسته :

نیازی ژرف ، فراگیر و گزافه آمیز به مراقبت شدن ، که به سلطه پذیری ، وابستگی و ترس از جدایی بینجامد. این حالت از اوایل بزرگ سالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید؛ که نشانه هایش وجود دست کم پنج تا از موارد زیر است:

  1. بدون اندرز و اطمینان بخشی فراوان دیگران ، در گرفتن تصمیم های روزمره مشکل داشته باشد.
  2. نیازمند آن باشد که دیگران مسئولیت بیشتر مسائل عمده ی زندگی اش را به دوش گیرند.
  3. به دلیل ترس از برخوردار نشدن از پشتیبانی و یا تایید دیگران در ابراز مخالفت با آن ها مشکل داشته باشد. ( ترس واقع بینانه از فرجام را نباید برشمرد. )
  4. در دست یازیدن به طرح ها و برنامه ها یا انجام امور به اتکای خودش و بدون کمک دیگران مشکل داشته باشد. ( به دلیل نداشتن اعتماد به قضاوت ها یا توانایی های خود ، و نه به دلیل فقدان انگیزه یا کارمایه )
  5. در به دست آوردن پشتیبانی دیگران بیش از اندازه معطل بماند تا اندازه ای که حتا حاضر شود کارهایی را که خوشش نمی آید ، انجام دهد.
  6. در تنهایی احساس ناراحتی یا درماندگی بکند ، چرا که ترس گزافه آمیزی دارد که توانایی مراقبت از خود را ندارد.
  7. با پایان پذیرتن یک رابطه ی صمیمانه ، بی درنگ به جست و جوی رابطه ای دیگر برآید تا آن را سرچشمه ی مراقبت و پشتیبانی از خودش قرار دهد.
  8. ذهنش به گونه ای ناواقع گرایانه به این اندیشه مشغول باشد که مبادا برای مراقبت از خودش تنهایش بگذارند.