تلنگری بهنگام به حافظه ی تاریخی سر به هوای ما ایرانیان

جدایی آسان و شتابان، راه و چاره نیست !
اسفند ۱۰, ۱۳۹۵
روان درمانی معنوی
اسفند ۱۰, ۱۳۹۵

تلنگری بهنگام به حافظه ی تاریخی سر به هوای ما ایرانیان

ماه ها بود شاید پس از فیلم « ماهی ها عاشق می شوند » که دیگر برای تماشای هیچ فیلمی به سینما نرفته بودم. برای کدامین فیلم باید می رفتم؟ نسخه ی اصلی « خون بازی » و « سنتوری » را ترجیح دادم در سینمای خانگی ام ببینم. برای تماشای کدامین فیلم باید به سینما می رفتم ؟؟ برای تماشای فیلم هایی که فرسنگ ها از فیلم فارسی های درجه دو و سه دوران پیش از انقلاب ، فرومایه تر و آبکی ترند ؟؟؟ برای سینمایی که بسیار بیش از آن که « ارشادی » باشد ، « آبگوشتی » بوده است؟!؟

بی هیچ شک و تردیدی ، کارنامه ی سینمایی چهار سال گذشته مان « آبگوشتی » بوده است؛ آبگوشتی که یک دوجین نیمه بازیگر بزک کرده ی نر و ماده ، ادویه و آب و رنگ آن ، و چربی و نمکش ، مزه پرانی های کهنه و نخ نما شده و لودگی های لوس و مسخره ی محمدرضا شریفی نیا و اکبر عبدی بوده است.

ماه ها بود که پس از « نوستالژیک سفره ای و تا اندازه ای حزب بازی » دکتر علی رفیعی ، برای تماشای هیچ فیلمی به سینما نرفته بودم تا « درباره ی الی » که شاید برای رهایی از زیر بار رخدادهای تلخ و ناگوار خرداد و تیر در سینمای کم پارکینگ پردیس ملت به تماشایش نشستم. از فیلم « تهران دیگر انار ندارد » مسعود بخشی بسیار شنیده بودم. فرصت و فراغتی دست داد تا آن را با آوای دو رگه ی فراموش ناشدنی « نصرت الله کریمی » به تماشا بنشینم.

شگفت این که فیلم دو سال پیش ساخته شده اما درست در هنگامه ی بالا گرفتن ستیز تاریخی سنت و مدرنیته در این سرزمین به نمایش سپرده می شود. فیلم را در واپسین روزهای تیر ماه در سینما آزادی تماشا کردم. صحن سینما خود صحنه ای دیگر بود؛ با سکانس هایی که با آه هایی سنگین که از ژرفای دل برون می آمد و لبخندهایی که توان خنده نمی جست. « تهران دیگر انار ندارد » تنها مستندی مزاح آمیز و طنز گونه درباره ی کلان شهر شتابان رشد یافته ای به نام تهران نیست؛ گزیده مقاله ای تصویری و شفاهی از تاریخ معاصر ایران و چگونگی گذار شاه نشین این سرزمین از « سنت » به « مدرنیته » است. فیلم بیشتر از آن که دستمایه ی طنز داشته باشد ، درون مایه ی تاریخی دارد ، البته با نگاهی نوستالژیک به ورود مدرنیته به تهران و جلوه های سیاه و سپید نخستین آن؛ گر چه این مایه های نوستالژیک مورد ستایش ، آگاهانه و هشیارانه با رندی و زرنگی در پستوی دکان طنز و مزاح پنهان شده است. اما آن گاه که با برون آمدن آدمیان از سالن سینما ، با گذشت ساعت ها ، پرده ی پستو از پیش ذهن و اندیشه کنار می رود ، آن چه در ضمیر ناخودآگاه و نیمه خودآگاه و حافظه ی درازمدت و میان مدت نقش می بندد ، همان درون مایه ی « تاریخ مدرنتیه » در ایران و نگاه نوستالژیک حسرت آمیز بدان است.

گام های شتابان و نادوراندیشانه ی گذار از سنت به مدرنیته در ایران ، هر چند در فیلم « تهران دیگر انار ندارد » با آوای به ظاهر کمیک « بابا کرم دوسم داری و دوست دارم » و « پرسون پرسون ، لرزون لرزون اومدم دم خونه تون » همراه می شوند ، اما تمرکز بر این نماها و به ویژه نمای بارها تکرار شونده ی تصنیف قدیمی « بابا کرم » هویدا می سازد ، که نگاه بیش از آن ریشخند آمیز باشد ، حسرت انگیز است.

از فرازهای درخشان « پاسداشت مدرنیته » در ایران نشان دادن ساخت و بازگشایی تونل کندوان ، پل ورسک و راه آهن ، و گوشزد کردن این واقعیت است که هزینه ی این تونل ، همچون راه آهن سراسری و پل ورسک ، نه از درآمد سرشار و بی حساب کتاب میلیارد دلاری نفت ، که از « ده شاهی » مالیات قند و شکر فراهم شده است. دیگر فراز چشمگیر این پاسداشت در نمای سوخت گیری غرور آمیز سه گانه ی هوایی بوئینگ – بوئینگ – بمب افکن نیروی هوایی در مراسم رژه ی کنار برج آزادی ست.

فیلم « تهران دیگر انار ندارد » به ظاهر همه چیز را به ریشخند و طنز و مزاح گرفته است ، اما در نگاهی ژرف تر فیلمی ست که با یاری جستن از همین تیزهوشی ، از سوراخ سنبه های الک مجوز صدا و سیما و مرکز سینمای تجربی بیرون پریده است تا پاسداشت و ستایشی حسرت آمیز بر « تاریخ مدرنیته » در ایران باشد. از این رو این فیلم ، از آن دسته فیلم هایی است که باید آن را دو بار – به فاصله ی دست کم یکی دو ماه – به تماشا نشست و در این فرجه و فاصله درباره ی آن ژرف و جدی اندیشید.

« تهران دیگر انار ندارد » تراژدی آغاز مدرنیته و عصر جدید در ایران است؛ آیینه ای ست روبه روی ما که چیستی و چرایی امروزمان را در آن نمایان ببینیم و راز شکست « گام های شتابان اما نادوراندیشانه ی مدرنیته در ایران » را دریابیم. مدرنیته ای که هر چند با ساخت و سازهای عمرانی خردمندانه و کارخانه سازی های صنعتی دوراندیشانه همراه بود ، اما از بنیان های فلسفی ، سیاسی ، جامعه شناختی و روان شناختی لازم برخوردار نبود و اجتماعی پوک و بی اعتماد را بادکنک وار ، سرشار از سرگرمی و رفاه مادی کرد. رفاه شتاب زده ای که ظرفیت شایسته اش فراهم نشده بود. مگر بادکنک همین گونه نمی ترکد ؟؟

فیلم در توصیف این فرو افتادن ، به دنبال نمای سوخت گیری سه گانه ی هواپیماهای نیروی هوایی ارتش بزرگ ارتشداران ( ! ) ، صف های دراز سوخت ستاندن دبه به دبه و پیت به پیت پشت دکان نفت فروشی و کشتار ناسالم کنار کوی و برزن را نشان می دهد تا « ظرفیت » آدمیان و شایستگی و بایستگی شان را نشان دهد.

« تهران دیگر انار ندارد » را باید جدی گرفت؛ چرا که از بیخ و بنیان فیلمی جدی ست. فیلم هست و فیلم نیست ؛ چرا که فیلم مان نمی کند. « تهران دیگر انار ندارد » ، بیش از آن که فیلمی مستند و سینمایی باشد ، یک نوشتار تصویری ست. مقاله ای ست که به جای آن که روی کاغذ پرینت و چاپ شود ، بر چرخ آپارات می چرخد و بر پرده ی سینما می نشیند. مقاله ای مفصل در قواره ی کتاب رقعی دویست صفحه ای ست که در سه پرده به نمایش گذاشته می شود: قاجار ، پهلوی و انقلاب شکوهمند اسلامی. این کتاب را در شکل و شمایل دی وی دی باید به چنگ آورد و در کتابخانه ، فرخنده و ارجمند نشاند و برای فرزندان و نوادگان به یادگار گذاشت تا تلنگری همیشگی بر ذهن و اندیشه شان باشد که فراموش نکنند که « ما چه گونه ما شدیم » !!

سازنده با رندی و دوراندیشی ، که از هوشمندی و هنگام شناسی اش سرچشمه می گیرد ، به کنایه عنوان مفصل و مزاح آلود « یک فیلم مستند سینمایی تجربی کمدی موزیکال درام اجتماعی تاریخی عشقی » را بر آن نهاده است که در واقع مصداق عینی این پند تاریخی به ایرانیان است که :

« رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز                               تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی »

 

آری ، مسعود بخشی با تیزبینی و دوراندیشی ، هشیارانه ، رو به طنز و مزاح و مسخرگی و مطربی آورده است و بساط ساخت و نمایش فیلم را بر « تخته حوض » استوار داشته است تا پرده ها را در درازمدت و میان مدت و نه همان هنگام نمایش فیلم ، از پیش چشمان کم سو و اذهان کند حافظه بر دارد و گام های به دشواری برداشته شده تا همین مدرنیته ی کج و کوله ی کنونی مان را گوشزد کند.

از این رو فیلم « تهران دیگر انار ندارد » بیشتر به کاریکاتوری تصویری شبیه می شود که به گونه ای موزائیسمی و وصله پینه ، بی هیچ روال و قاعده ی تعریف شده ، از این گوشه ی تهران به آن گوشه می پرد و در این پر کشیدن های کوتاه و بلند می کوشد تا ما را با « واقعیت » دیروز و امروزمان آشنا سازد ، شاید دگرگونی ای پدیدار شود و راه گریز و چاره ای برای آینده ی مبهم مان گشوده شود. آینده ای که می تواند با زمین لرزه ای هفت ریشتری کن فیکون شود. واقعیتی که در نمایش « صنعت مسخره ی مونتاژی خودروی ملی » مان هویدا می شود و تصنیفی شایسته تر و بایسته تر از « ماشین مشدی ممدلی ، نه بوق داره ، نه صندلی – صندلیاش فنر داره ، نشستنش خطر داره » نمی یابد.

« تهران دیگر انار ندارد » ، شرح داستان پر اشک و آه و داغ و درفش و خون و جون گذار ایران زمین از « سنت به مدرنیته » است. گذاری که هر گاه ایرانیان عزم جزم کرده و اندیشه را راسخ و استوار داشته اند تا شتابان آن را پشت سر بگذارند ، دستی به تردستی از آرنج بیگانه اما آستین خودگانه ی « هم میهن نادان » یا « میهن فروش خائن » ، پیدا و پنهان ، بیرون جسته و راه به سد و سنگلاخ بسته و رهروان باز داشته و فرسوده ساخته است.

و این همان راز نمای مکرر پنبه زنی ست که با کمان حلاجی اش ، نزدیک تر از متروی مدرن مان نشسته و در گذار تاریخی ، پیش چشم و ذهن مان ، پشت سر هم و خستگی ناپذیر پنبه ی مدرنیته ای که برایش تهدیدی ویرانگر و نابودکننده است را می زند تا ما را به زور هم که شده در سودای شخصی اش در باز به مدرنیته همراه و همسفر سازد. جای شکرش باقی ست که به همین پنبه زنی بسنده کرده و مطابق مد زمانه به چماق زنی پر فشار بر فرق سر روی نمی آورد !!!

« تهران دیگر انار ندارد » در عین نگاه انتقادی که به « تهران امروز » دارد ، دچار دیدگاهی ستایشگر و نوستالژیک به « طهران کهن » نمی شود. آن چنان که راوی شیرین بیان فیلم این نماهای فیلم – نصرت الله کریمی دلبندمان – به نقل از « آثار البلاد » می گوید : «  مردم طهران قدیم در سرداب هایی زندگی می کردند که شبیه لانه ی مورچه گان بود؛ طهران چند محله داشت که هر یک با دیگری در جنگ و ستیز بود؛ حرفه ی طهرانی ها خلاف کاری بود و فرمانروا فقط دل خوش بود که مردم خراج گزار پادشاه هستند… » روای ادامه می دهد که « روستای طهران در شمال ری را آغامحمدخان قاجار صرفا برای نزدیکی به ایلش در ترکمن صحرا و مقابله با دشمن قدیمی و سرسختش روسیه به عنوان پایتخت انتخاب کرد » و اضافه می کند که « مردم طهران آدم هایی عامی و بی سواد و ساده لوح بودند. مالاریا ، سیاه زخم ، تراخم ، کچلی ، حصبه ، وبا ، طاعون ، شپش و سوزاک و سفلیس بیداد می کرد و آب آشامیدنی سالم در طهران نبود. » سپس از زنان و مسائل و مشکلات فراوان آن ها – با نگاهی به حرمسرای ناصرالدین شاهی – ، رواج فقر ، فاصله ی طبقاتی و اپیدمی اعتیاد به تریاک و منقل و وافور سخن بر زبان می راند.

اما کارگردان در نقد تهران امروز نیز اصلا و ابدا پا را پس نمی کشد و کنایه های مکرر و پر و پیمانه ای همچون « رواج گوسفند پروری در تهران این روزها و فزونی شمار گوسفندان در آن » را با بانگ بلند و بی هیچ پرده پوشی عنوان می کند. مسعود بخشی همچنین به رواج « ریا » و ترویج « تظاهر » سخت می تازد و کوشش محض رضای خدای برخی نابه کاران نیرنگ باز و دروغ گو را رسوا می سازد که بامدادان در یک نهاد دولتی ، با تسبیح و پرونده در دست ، علاوه بر انجام وظیفه ی اداری ، در ساعات غیر اداری ، محض رضای خدا در جنوب شهر تهران مسکن ارزان و در شمال شهر تهران ، برای رضای بعضی از بندگان خدا آپارتمان های ششصد متری می سازند !

فیلم « تهران دیگر انار ندارد » با وجود طنز سرشارش ، گویای تراژدی از دست دادن فرصت ها برای دست یافتن به ایرانی نو و پیشرو است. تهران از این دیدگاه ، مشتی نمونه ی خروار سرزمین پهناور ایران است. هر چند این فیلم می توانست خوش ساخت تر و حتا مزاح آلود تر از این باشد ، اما آیینه ی گیرا و گویایی برای نشان دادن « تضادها و تعارض ها » ی اجتماع در حال گذار ما ایرانیان است. گذاری که از پیش از مشروطه تاکنون قربانیان فراوان بر دار و داغ و درفش و زندان ستانده و می ستاند. گذاری که با وجود یک سده رویارویی هواداران دو جبهه ، هنوز به ستیز و گریز می انجامد.

شاید از همین روست که حدیث مکرر زلزله ی تهران به میان می آید ، شاید در پس این پرده قدر زندگی بی ثبات و زودگذرمان درک و دانسته شود و دو سوی جبهه ی ستیز « سنت مداران » و « مدرنیته گرایان » در پای سفره ی آش آشتی کنان گرد هم آیند و کینه توزی کنار گذارند.

در آنارشیزم تصویری عامدانه ی فیلم ” مستند سینمایی تجربی کمدی موزیکال درام اجتماعی تاریخی عشقی « تهران دیگر انار ندارد » ” ، مرثیه سرایی تاریخی با موضع گیری اجتماعی به هم آمیخته شده است تا فیلم برای سلایق و علایق گوناگون گیرایی داشته باشد تا گریبان شان در گیشه گرفتار شود. فیلم آشکارا « هیاهوی بسیار برای هیچ » را به تصویر کشیده است. من فیلم « تهران دیگر انار ندارد » را بیش از آن که تجربی بدانم ، « تلنگری بهنگام بر حافظه ی تاریخی سر به هوای ما ایرانیان » می دانم تا از یاد نبریم که چه بوده ایم و چه گونه با چه دردها ، دشواری ها ، ازخودگذشتگی ها و فداکاری هایی چه شده ایم و راه را چه گونه باید طی کنیم تا چه بشویم. « تهران دیگر انار ندارد » را باید ژرف نگرانه دید. دست کم دو بار ؛ هر چند بیش از این نیز می توان.