تحلیل روانشناختی شخصیت های « نمی دونم فردا چی می شه »

تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی « با من مثل باران حرف بزن و بگذار بشنوم »
اسفند ۱۰, ۱۳۹۵
شناور در موج های شتابان ذهنی آشفته و سرشار
اسفند ۱۰, ۱۳۹۵

تحلیل روانشناختی شخصیت های « نمی دونم فردا چی می شه »

امروزه هویدا شده است که رشد ویژه ی دوران کودکی نبوده و در همه ی درازای عمر ادامه می یابد؛ هر چند بخش بیشتر رشد و پرورش آدمی ، همانند دیگر جانوران ، در دوره ی کودکی و نوجوانی پدید می آید. بزرگسالی از پایان نوجوانی یعنی 20 تا 21 سالگی آغاز می شود که این دوران را می توان به سه بخش تقسیم کرد: آغاز بزرگسالی ( 20 تا 40 سالگی ) ، میانه ی بزرگسالی ( 40 تا 65 سالگی ) و پایان بزرگسالی ( سالمندی ).

دوران آغاز بزرگسالی با فرازیابی رشد زیست شناختی ، پذیرش نقش های عمده ی اجتماعی و تکامل ساختار زندگی و « خود » بزرگسال همراه است. پا گذاشتن به دوره ی بزرگسالی ، به گذار رضایت بخش بحران های کودکی و نوجوانی بستگی دارد. در این دوران جست و جو برای صمیمیت با جنس دگرسو ( مقابل ) یا گهگاه همجنس اهمیت پیدا می کند. دهه ی سوم عمر بیشتر جست و جو برای برگزیدن پیشه ، پیمان زناشویی ، روابط آزاد ، و پذیرش مسئولیت در زمینه های گوناگون را در بر می گیرد. اوایل بزرگسالی با برگزیدن نقش های تازه ( همسری ، پدری و مادری ) و دست یافتن به هویتی متناسب با این نقش ها همراه است. آدمی در این دوره از خود می پرسد : « من که هستم ؟ » ، « از کجا آمده ام ؟ » ، « آمدنم بهر چه بود ؟ » ، و « به کجا می روم آخر ؟ ». انتخاب های این دوره ممکن است گذرا باشد، به گونه ای که جوانان ممکن است چندین آغاز کاذب داشته باشند. انتخاب هایی که در پایان نوجوانی و اوایل دهه ی سوم عمر انجام می شود ، در بهترین شرایط هم آزمایشی ست؛ جوانان در این دوره ممکن است در آغاز زندگی اشتباه های فراوانی داشته باشند.

در حدود سن سی سالگی جوانان انتخاب های شان را به پرسش و چالش و کشمکش می کشند. پرسش بنیادین آنان این است : « آیا این به واقع همان زندگی است که من خواستارش بودم ؟ » کمتر آدمی که دست کم به گواهی نامه ی پایان دوره ی دانش آموزی راهنمایی دست یافته باشد ، وجود دارد که استرس « شب تولد سی سالگی » اش را نیازموده باشد و آن را به یاد نیاورد ! دانیل ج. لوینسون این دوره ی ارزیابی دوباره را « دوره ی گذار سی سالگی » نامیده است. جوانانی که زندگی شان با آسودگی گذشته ، تا سی سالگی کامیاب گشته و تعهدها و تکلیف های شان را انجام داده باشند ، از این دوره ی گذار ( انتقالی ) آسان می گذرند. اما در آنان که این گونه نبوده اند و به ویژه دانشجویانی که سرگرم تحصیلات تکمیلی تخصصی و دکترا بوده اند ، در واقع « دوره ی نوجوانی » تا پایان دهه ی سوم و گاه چهارم عمر به دارازا می انجامد و تنها پس از آن می توانند به گونه ای استقلال کامل دست پیدا کنند.

برخی دیگر ممکن است بحران بزرگی را بیازمایند که با مشکلات زناشویی ، دگرگونی پیشه ، و نشانه های روانی همانند اضطراب و افسردگی نمایان شود.

کالوین کالاروسو  ، از هواداران شناخته شده ی « رشد بزرگسالی » ، تکلیف های رشدی آغاز بزرگسالی را چنین بیان کرده است:

1-پدید آوردن احساس بزرگسال جوان در خویشتن و دیگران : « فردیت سوم »

2- آفریدن دوستی های بزرگسالی

3- دستیابی به توانمندی « صمیمیت » و همبستر و همسر شدن

4- تبدیل شدن به پدر یا مادر روان شناختی و زیستی

5- برپا داشتن رابطه ای دو سویه و برابر با پدر و مادر و در همین هنگام ، آسان تر ساختن رشد میانسالی آن ها

6- پدید آوردن « هویت پیشه ای » بزرگسال

7- شرکت در بازی های ویژه ی بزرگسالی

8- ادغام نگرش های نوین در درازای زمان

 

راجر گود ، فرآیند همگونی را در پایان دهه ی سوم و آغاز دهه ی چهارم گزارش کرده است که طی آن ، جوان توانمندی ها ، شایستگی ها ، آرزوها ، خواست ها و دلبستگی های تازه ای در خود کشف می کند که پیش تر از آن ها آگاهی نداشته یا به آن ها توجهی نکرده است. این آگاهی ممکن است سرخوردگی و افسردگی پدید آورد و یا برعکس ، احساس تازه ای از خویشتن با ارزیابی واقع گرایانه از جایگاه های کاستی و توانمندی او بیافریند. اریک اریکسون از دیگر هواداران مهم نظریه ی « رشد بزرگسالی » ، این دوران را مرحله ی « رشد صمیمیت در برابر تنهایی » نام داده است که روابط صمیمانه و پذیرش و انجام تعهد نسبت به دیگری در یک سو و تنهایی ، گوشه گیری و کناره جویی ، ناکامی ، سرخوردگی و افسردگی در سوی دیگر آن پدیدار می شود.

در نمایشنامه ی « نمی دونم فردا چی می شه » زن و مرد تقریبا میانسال هستند. این نمایشنامه ، به گونه ای به « بحران میانسالی » آدمیان و در همین حال ، به « بحران اجتماعی » پس از جنگ جهانی دوم جامعه ی آمریکا می پردازد. بحرانی که تا عصر طلایی هنر ، سینما و موسیقی در دهه ی 1970 ادامه داشت و در پی دو جنگ شبه جزیره ی کره و ویئتنام ژرف تر و گسترده تر شد. در همان خط نخست نمایشنامه پافشاری انجام می شود که « یک و دو ، به ترتیب ، زن و مردی تقریبا میانسال هستند : هر یک تنها دوست دیگری ست. در صحنه دیواری وجود ندارد و آرایش آن تنها شامل قطعاتی از لوازم منزل می شود »

. آیا این نمادی از اجتماع پیش تر سرخوش و در رفاه و هم اکنون سرخورده و رنجور از جنگ آمریکا نیست ؟ به ویژه آن هنگام که این توضیحات این گونه تکمیل می شوند : « نور نمایش ، تاریک روشنای کبود ملایم غروب است. » و البته بر نشانه های زندگانی پیشین نیز پافشاری می شود که همواره این گونه نبوده است : « کاناپه و صندلی ها باید روکشی خال دار داشته باشند و رنگی روشن ؛ شاید گلی و فیروزه ای کم رنگ. کنار صندلی پاگرد ، می تواند گلدان بزرگی از نخل یا سرخس باشد. » نخل و سرخس گیاهانی همواره سبزند؛ گیاهان خانه هنوز زنده اند ، هر چند نشانه ای از سرزندگی در آن ها پیش چشم و ذهن نشانده نمی شود. همان گونه که شادمانی و کامیابی گذشته ی آدمیان هم هر چه بوده ، گذشته و انگیزه ای برای زندگی و دگرگونی نیست تا شورمایه ی پاییدن و شستن لکه ی شراب بر روبدوشامبر سفید ساتن شود.

 

کارل گوستاو یونگ ، دوره ی میانه ی بزرگسالی – چهل تا شصت و پنج سالگی – را « نیمروز ( ظهر ) زندگانی » می نامید. تکلیف پیایان دادن به آغاز بزرگسالی ، با مرور سال های سپری شده و ارزیابی شیوه ی زندگی در سال های پیش و تصمیم گیری درباره ی آینده انجام می شود. در رابطه با پیشه ، بسیاری از آدمیان در این دوره ، خود را فرسنگ ها از آن چه که آرزو داشتند ، دورتر احساس می کنند. آن ها ممکن است از خود بپرسند که « آیا سبک زندگی و تعهداتی که در آغاز بزرگسالی برگزیده اند ، ارزش ادامه دارد یا نه ؟ » آن ها ممکن است احساس کنند که دل شان می خواهد باقی مانده ی عمرشان را به گونه ای دیگرگون و خوشایندتر بگذرانند ، اما نمی دانند چه گونه !

در میانه ی بزرگسالی ، تغییرات جنسیتی مهمی رخ می دهد. شمار فراوانی از زنان دیگر لازم نمی بینند که به پرورش کودکان خود بپردازند و بر آن می شوند تا نیروی شان را در گستره هایی که نیازمند جسارت و پیشی جویی ست ، به کار گیرند؛ ویژگی هایی که به گونه ی سنتی مردانه برشمرده می شوند. در همین حال ، به گونه ای واژگون مردها در میانه ی میانسالی ممکن است حالاتی پیدا کنند که به آن ها توانایی شناختن نیازهای وابستگی و بیان هیجان ها – که به گونه ای دیرینه ویژگی هایی زنانه پنداشته شده است – می بخشد. این تعادل و توازن نوین میان مردانگی و زنانگی ممکن است این توان ویژه را برای میانسال به ارمغان آورد تا در روابطش با جنس دگرسو ( مقابل ) موثرتر از گذشته باشد.

رابرت باتالر ، چندین موضوع بنیادین مربوط به میانه ی بزرگسالی را بیان کرده است:

یک – پیر شدن ، به دلیل اندیشیدن درباره ی دگرگونی های ساختاری و نیز کرداری پیکر میانسال

دو – انبارگردانی دستاوردهای گذشته و برگزیدن آماج آینده

سه – ارزیابی دوباره ی تکلیف ها و تعهدها در برابر خانواده ، پیشه ، و پیمان زناشویی

پهار – کنار آمدن و سازگار شدن با بیماری و مرگ پدر و مادر

پنج – انجام این همه ی تکلیف ها ، بدون از دست دادن احساس کامیابی و شادمانی و لذت بردن از شرکت در کنش های شعف بخش

اریک اریکسون ، سال های میانه ی بزرگسالی را مرحله ای برمی شمرد که در آن « زایایی و بردهی ( مولد بودن ) » در برابر « بی بری ( بی محصولی ) » می ایستد. اریکسون « زایایی و بردهی ( مولد بودن ) » را فرایندی شناساند که آدمی با آن نسل آینده را هدایت کرده یا جامعه را بهبود می بخشد. هر چند این مرحله ، فرایند بزرگ کردن فرزندان را در برمی گیرد ، اما خواستن و داشتن فرزند لزوما به معنای زایایی و بردهی ( مولد بودن ) نیست. آدم بی فرزند می تواند با یاری رساندن به دیگران ، با آفرینندگی ( خلاقیت ) و با سهیم شدن در جامعه ، زایا و برده ( مولد ) باشد. پدر و مادر برای تربیت کامیاب و پیروزمندانه ی کودکان ، باید درباره ی هویت خودشان احساس امنیت داشته باشند. آن ها نمی توانند دلمشغول خود بوده و به گونه ای رفتار کنند که انگار کودکی در خانواده هستند و یا آرزو دارند چنین باشند.

« نا فرجامی و بی بری ( بی محصولی ) » به معنای ایستایی ( توقف ) رشد است و اریکسون آن را نفرت برانگیز می دانست. اریکسون ، آدم بزرگسالی که انگیزه ای برای راهنمایی نسل نوین پیش روی جامعه نداشته یا فرزندانی به بار می نشاند ، بدون آن که به مراقبت از آن ها بیندیشد ، « آدمی در پیله ی خودخواهی و تنهایی ( انزوا ) » می نامید. چنین آدمیانی رویاروی آفت و گزند و خطرند؛ چون توان سازش با تکلیف های مربوط به رشد میانسالی را ندارند. این آدم ها برای رویارویی با مرحله ی بعدی چرخه ی زندگی ، یعنی سنین پیری – که فشار آن بر توانایی های روانشناختی و پیکری فرد بیشتر از مرحله های پیشین است – آمادگی ندارند.

جرج وایلانت در پژوهشی بدین برآمد ( نتیجه ) رسید که در سال های میانسالی ، رابطه ای نیرومند بین سلامت پیکری و سلامت روانی وجود دارد. افزون بر این ، کسانی که در دوران دانشجویی در دانشگاه بدترین سازگاری روانشناختی را دارا بوده اند ، در میانسالی اندازه ی بالاتری از بروز بیماری پیکری را نشان می دهند. در این مطالعه ، هیچ عامل و ویژگی یگانه ای از دوران کودکی ، مسئول سلامت روانی بزرگسالی شناخته نشد ، اما احساس کلی ثبات در خانواده ی پدری ، پیش بینی کننده ی سازگاری بهتری در بزرگسالی بود. روابط نزدیک با خواهر و برادرها در دوران دانشجویی دانشگاهی ، با رفاه پیکری و روانی در میانسالی همبستگی نشان می داد. وایلانت در پژوهشی دیگر ، به این برآمد ( نتیجه ) رسید که عادت های کار در دوران کودکی با عادت های کار در بزرگسالی رابطه داشته و سلامت روانی بزرگسالی و روابط بین فردی خوب و خوشایند ، با توانایی کار در دوران کودکی ارتباط دارد.

دوره ی میانه ی بزرگسالی ، هنگام یائسگی زن و مرد است که با کاهش کردار زیست شناختی و فیزیولوژیک شناخته می شود. برای زنان ، دوره ی منوپوز ، دوره ی یائسگی شمرده می شود و ممکن است در سال های دهه ی پنجم و ششم آغاز شود. بیشتر از پنجاه درصد زن ها ، یائسگی را آموزه ( تجربه ) ای ناخوشایند می دانند ، اما شمار فراوانی نیز آن را دگرگونی سترگی در زندگی برنشمرده و حتا برخی دچار عوارض جانبی آن نمی شوند. شماری از زنان از آن جا که دیگر نگرانی و هراسی از باردار شدن ندارند ، اکنون احساس آسودگی و کامجویی افزونتری پیدا می کنند. یائسگی ، آموزه ی روانی – فیزیولوژیک بنیادین ناگهانی نیست و بیشتر آموزه ای آهسته و پیوسته ( تدریجی ) در پی افت این گونه ی درونریزش هورمون های زنانه و به ویژه استروژن است که در فرصتی دیگر ، مفصل به آن خواهم پرداخت. برای مردان ، یائسگی مرز هویدا و نمایانی ندارد. هورمون های مردانه در سال های دهه ی پنجم و ششم عمر به نسبت ثابت باقی می ماند. هر چند مردها هم با افت کارکرد زیست شناختی پیکری و روانی رویارو هستند ، اما همین ناهمخوانی ایستار هورمونی زن و مرد میانسال ، زندگی جنسی ، زناشویی و خانوادگی آن ها را در برابر چالش های جدی ، همچون بحران میانسالی ، پیمان شکنی زوج ، و بازپیمانی ( تجدید فراش ) آن ها – به ویژه مرد – آسیب پذیر می کند.

 

برای تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ، باید نخست نگاهی گزیده وار به چیستی و چگونگی روانشناسی شخصیت انداخت.

شخصیت به عنوان الگوی دیرپا ، همیشگی و معمول پندار ، کردار و گفتار فرد در واقع بیان کننده ی هر دو جنبه ی اجتماعی و شخصی زندگی او است. این واژه نه فقط برای توصیف رفتار قابل مشاهده ی فرد ، که هم چنین برای بیان تجربه های درون ذهنی او به کار برده می شود.

نکته ی مشکل ساز در تعارضات و اختلافات زوج ها این است که از آن جا که ویژگی های پر رنگ و اختلالات شخصیت هم نوا با ایگو ( ایگو سین تونیک ) است ، برای خودساره ی فرد پذیرفتنی و قابل قبول بوده و در او احساس تنش و اضطراب بابت رفتار ناسازگارانه اش پدید نمی آورد. بنابراین فرد خود را طبیعی قلمداد نموده و انگیزه ی درمان پیدا نخواهد کرد و در برابر مراجعه به درمانگر  فعالانه مقاومت خواهد نمود.

الگوی کلی ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت دیرپا و در گستره ی پهناوری از ایستارها ی فردی ، بین فردی ، و اجتماعی فراگیر ، نافذ و نرمش ناپذیر است. کارکرد بالای حرفه ای نباید مانع تشخیص گذاری برای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت شود؛ چه بسا افراد دچار ویژگی های پر رنگ و حتا اختلال شخصیت بد گمان ( پارانوئید ) ، درخود مانده ( اسکیزوئید ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) ، نمایش گر ( هیستریونیک ) ، نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) ، افسرده ( دپرسیو ) و مختلط  دارای شایستگی ، توان ، و کارکرد حرفه ای بالا بوده و هستند اما در روابط بین فردی با همسر ، خانواده ، همکاران و اجتماع همواره یا در بیشتر ایستارها مشکل فراوان پیدا می کنند.

در کار بالینی برای زوج – روند تشخیص  و یا درمان –  نه تنها باید به چگونگی روابط بین همسران برای درک و شناخت الگوهای شخصیتی چیره بر این روابط و تشخیص اختلال در آن توجه فراوان نمود ، بلکه باید افزون بر اختلال شخصیت ، بر ویژگی های پر رنگ آن نیز به گونه ای ژرف دقت نمود.

نو جویی ( تنوع طلبی ) ، ماجراجویی و آسیب گریزی ، پشتکار ، و پاداش مداری در « سرشت » هر شخصیت گوناگون است. نیز خودراه بری ، خود فرا روی ، و همکاری در « منش » هر شخصیت از دیگری دگرگون است. « انگیزش » و « جان ( معنویت ) »  نیز بسته به گونه ی شخصیت متفاوت است. بنابراین شگفت انگیز نیست که برهمکنش این شخصیت ها مسئله و مشکل ساز شده ، بستری برای آغاز چرخه ی « ناکامی – سرخوردگی – خشم – پرخاش » شود.

شخصیت تماميت وجودي آدمي را در هر دو جنبه اجتماعي و شخصي زندگي او نمايان ساخته و توصيفي کلي و همه سونگر از او بازگو مي کند. به بيان ديگر، شخصيت بازتابي از پيش بيني هايي ويژه درباره چگونگي و شيوه رفتار افراد در شرايط گوناگون است و سرنخ هايي پيرامون توانايي ها و ناتواني هاي پنداري و کرداري ايشان در زندگي نشان مي دهد.

شخصيت همچون گرايش جنسي، پيوستارگونه (طيف مدار) است و از ويژگي ( Trait ) آغاز شده تا ويژگي پررنگ و سپس اختلال ( Disorder ) شخصيت ادامه مي يابد.

هر آدمي، همچون ديگر پستانداران و بلکه جانوران، دست کم داراي يک يا چند دسته صفت شخصيتي در اندازه ويژگي است و هيچ کس نمي تواند خود را از ويژگي هاي شخصيتي نابرخوردار و رها بداند و بشناساند.

سرشت
به طور کلي، شخصيت را پديد آمده از دو بخش «سرشت» و «کاراکتر» مي دانند. هرچند در ديدگاه هاي نوين، «انگيزش (انگيختگي)» و «روان (در معنا و مفهوم هوشياري، آگاهي از خويشتن يا درون مايه روحاني)» را نيز از زيرساخت هاي شخصيت بيان مي کنند.

سرشت، زيرمجموعه ژنتيک و زيست چهره شخصيت است که به باور پژوهشگران گوناگون از چهار تا حتي هفت نسل پيش تر آدم برايش به ارث مي رسد. تاکنون چهار سرشت (مزاج) زيرساختاري در شخصيت آدمي تعريف شده است؛ 1- پرهيز از آسيب 2- جست وجوي تازگي (نوجويي)

3- وابستگي به پاداش 4- پايداري و استواري.

هر يک از اين چهار سرشت مي توانند ابعاد ويژه خود را داشته باشند و رها از ديگري، بالا، پايين يا متوسط باشند.

براي نمونه، پرهيز از آسيب بالا به ترس، نگراني، شرم، بدبيني و دورانديشي مي انجامد و دوري از آسيب پايين به دلاوري، بي باکي، خونگرمي، خوش بيني و کردار بي درنگ.

نو جویی ( تازه خواهي ) بالا، کندوکاو پيرامون، کردار تکانشي، ولخرجي، خوشي خواهي و برانگيختگي بسيار را در پي دارد و نوجويي پايين به توداري و درون گرايي، کردار و گفتار سنجيده، مقتصدانه پول خرج کردن و خويشتنداري مي انجامد.

وابستگي به پاداش بالا سبب مي شود که آدمي، همدل، احساساتي، گشاده رو، پرحرارت، دلبسته و وابسته باشد و وابستگي به پاداش پايين، آدمي را بي تفاوت و کم تفاوت، سرد، نجوش، مستقل و خودايستا مي کند.

پايداري و استواري بالا به سختکوشي، قاطع و راسخ عمل کردن، پرشور و کمال گرا بودن مي انجامد و پايداري و استواري پايين، تنبلي و کم کاري، لوس و سست اراده و نيرو بودن و بسنده کردن به واقعيت جاري را پديد مي آورد.

براي هر يک از چهار سرشت زيست شناختي که بيان شد، پيام رسان هاي عصبي مغزي (نوروترنس ميترها)، جايگاه هاي کارکردي مغزي و حتي کروموزوم ها و جايگاه هاي ژني ويژه يي هويدا شده است که اندازه جنب وجوش و حضور آنها با بالا، پايين و ميانه بودن هر يک از اين چهار سرشت نسبتي مشخص دارد. براي نمونه، گابا و سروتونين رافه پشتي مغز را با پرهيز از آسيب ؛ دوپامين مغز را با نوجويي ؛ نوراپي نفرين و سروتونين رافه مياني مغز را با وابستگي به پاداش ؛  و گلوتامات و سروتونين رافه پشتي مغز را با پايداري و استواري آدمي (و ديگر پستانداران) مرتبط مي دانند. اين چهار سرشت زيست ساختار و ژن بنياد به گونه يي نزديک با چهار هيجان بنيادين يعني ترس (پرهيز از آسيب بالا)، خشم (نوجويي بالا)، دلبستگي (وابستگي به پاداش) و آزخواهي و جاه جويي (پايداري و استواري بالا) پيوسته و همبسته اند. اين چهار سرشت را آدمي از ديرباز، بسته به اندازه، به نام ها و واژگاني ديگر شناخته است؛ بلغمي ( پايداري و استواري بسيار )، سودايي ( نوجويي و تازه خواهي سرشار )، دموي ( وابستگي فراوان به پاداش ) و صفراوي ( پرهيز از آسيب بالا ).

ناهمگوني هاي سرشتي که هنگام زاده شدن نااستوار باقي مانده اند گرايش بدان دارند که طي دومين و سومين سال زندگي راسخ و استوار شوند. در پژوهشي انجام شده در شمار فراواني از کودکان سوئدي هويدا شد که ارزيابي و سنجش اين ويژگي هاي سرشتي در پايان دهه نخست زندگي به خوبي مي تواند بازگو و پيش بيني کننده ويژگي هاي شخصيتي سنين پانزده، هجده و بيست و هفت سالگي باشد. به گونه يي تکرارپذير ديده شده که اين چهار بعد سرشتي زيست بنياد در سامانه هاي نژادي، فرهنگي و سياسي ناهمگون، ارثي، يک جور و گيتي مدار بوده و در آغاز زندگي خيلي زود خود را نمايان مي سازند. در بيشترين اندازه دو سوي بالا و پايين اين چهار سرشت، در برهم کنش با پيرامون هم سود و هم زيان رخ مي دهند. از اين رو بالا و پايين بودن به خودي خود سازش مدارانه و سودمند دانسته نمي شود.

منش
اما سرشت زيست بنياد آدمي به تنهايي شخصيت او را پديد نمي آورد. آن چه فرد در فرآيند تربيت و آموزش و پرورش در خانه و کوچه و مهد و دبستان و مهماني و خودماني مي آموزد و در ياد ماندگار مي سازد و سپس با پاداش يا بي اعتنايي فراگير، ريشه دار و استوار شده يا با کيفر يا بي اعتنايي، دچار فرومايگي و فروپاشي مي شود نيز بسيار مهم و سرنوشت ساز خواهد بود. همين هاست که آرام آرام طي دهه نخست و دوم زندگي و از طريق فرآيندهاي شناختي ذهن، «کاراکتر» (مشخصه) آدمي را مي آفرينند. چيستي و چگونگي برهم کنش «کاراکتر» با سرشت، سرنوشت شخصيت آدمي را پديد مي آورد. بعدها همين «شخصيت» است که با سود جستن از «اختيار» آدمي، در چالش و کشمکش با «جبر» روزگار، سرنوشت او را رقم مي زند.

« سرشت » زیست بنیاد آدمی – که دست بالا تا دومین و سال زندگی استوار و دگرگون نا شدنی می شود – به تنهایی شخصیت او را نمی آفریند. آن چه ما « منش ( کاراکتر ) » می نامیم نیز بخش سترگی از شخصیت را پدید می آورد. رمز و راز شخصیت هر کس را باید در چیستی و چگونگی کنش و واکنش « سرشت » زنتیکی ، مادر زادی و زیست شناختی او با « منش » پرورش و  بالیدگی پذیر جست و جو نمود.

نیز در این بر هم کنش ، نباید بخش های کوچک تری هم چون « روان ( درون مایه ی روحانی و معنوی ) » و « انگیزش ( انگیختگی ) » را نادیده انگاشت.

منش به ذهن باز می گردد که هسته ی مفهومی شخصیت است و نا همگونی های آدمیان را برداشت های از خود و روابط با ابژه ی دلبسته – که بازتاب آماج و ارزش های آن هاست – را در برمی گیرد. به بیان دیگر ، منش آن چیزی ست که هر کس به گونه ای ارادی از خویش نمایان سازد. منش منطق و اراده پذیر است. در حالی که « سرشت » به هیجان های بنیادینهم چون ترس و خشم اشاره دارد ، « منش » هیجان های دومین را چون همدلی ، میانه گزینی و خویشتن داری هدف مند ، شکیبایی و حتا در آدمیان پخته و رسیده تر امیدواری ، عشق ورزی و وفاداری را در بر می گیرد.

از این دیدگاه می توان به « منش » به سان دولت ذهنی خویش نگریست که کارکردهای اجرایی ، قانون گذاری و دادگستری ( قضایی ) را در بر دارد.

اگر کانون سامانه ی « سرشت » را ساختار لیمبیک و استریاتوم مغز می دانیم ، جایگاه مغزی و پای پرگار « منش » را نیز لوب گیجگاهی ( تمپورال ) و هیپو کامپوس می شناسیم. پس « منش » – هسته ی مفهومی – ادراکی شخصیت – کارکردهای شناختی بالاتری ، هم چون انگاره ( آبستره ، انتزاع ) های ذهنی ، تفسیر نمادی ( سمبولیک ) ، و برهان ( استدلال ) را در بر دارد. بر هم کنش برداشت های هیجانی سرشت با کارکردهای حافظه ی نمادین و طرحواره های شناختی « منش » به رشد و بالیدگی برداشت درونی شده ی واقع گرایانه ، پخته و رسیده از خویش می انجامد.

قوای اجرایی ، قانون گذاری و دادگستری ( قضایی ) منش – دولت ذهنی خویش – با سه ویژگی منش ارزیابی و شناسانده می شوند : خود مداری ( خود راه بری ) ، همکاری و همیاری داشتن ، و خود فرا روی ( فراتر از خود دیدن و بودن ).

خود مداری ( خود راه بری ) ناهمگونی های پیشتازی اجرایی را در آدمیان ارزیابی می کند. فرد دارای خود مداری بالا ، خود کفا ، مسئولیت پذیر و متعهد ، قابل اعتماد ، هدف مند ، کاردان و گره گشا ، خود پذیر ، چهار چوب دار و سامان مند است.  ( مانند چهار شخصیت : آفرینش گر ، روشن گر و نخبه  ؛ سامان مند ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش ؛ و مستبد و خودکامه )

آدم با خود مداری ( خود راه بری ) پایین ، سرزنش گر و گناه به گردن دیگران انداز ، نامطمئن ، درمانده ، بی هدف ، واکنشی ، منفعل ، پر آرزو و حسرت و رویا پرداز و بی چهارچوب و سامان است.چنین فردی کردارهای ناواقع گرایانه داشته و دچار کاستی در راهنمایی و هدایت درونی ست. ( مانند چهار شخصیت بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ وابسته ؛ افسرده و ملانکولیک ؛ و خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال )

همکاری و همیاری داشتن ناهمگونی های قانون مندی آدمیان را می سنجد. افراد دارای هم یاری بالا به به سان بخشی پیوسته و همبسته با اجتماع انسانی می نگرند.چنین کسانی همدل ، شکیبا و بردبار ، سودمند و یاری گر ، بخشنده و با گذشت ، و بنیاد گرا هستند. ( مانند چهار شخصیت : وابسته ؛ سامان مند ؛ بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ و آفرینش گر ، روشن گر و نخبه ) این ویژگی ها برای افرادی که قرار است در کارهای گروهی و انجمن های اجتماعی شرکت کنند ، سودمند است اما شاید برای آن دسته کسانی که در ایستارها و شیوه های تک نفره باید کار کنند لزوم و ضرورت جدی نداشته باشند.

آدمیان دارای هم یاری پایین افرادی ناشکیبا ، نا حساس یا با حساسیت اندک ، خودخواه ، کینه جو و انتقام خواه ، فرصت طلب ، و یاری نا دهنده هستند. ( مانند چهار شخصیت : افسرده و ملانکولیک ؛ مستبد و خودکامه ؛ خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش )

خودفراروی ناهمگونی های آدمیان را کارکرد دادگستری ( قضایی ) شان ارزیابی می نماید. فراتر از خویش دیدن و پیمودن بازتاب اندازه ای ست که مردم به خودشان به سان یبخش پیوسته و همبسته از پیکره ی هستی می نگرند.

آدمیان دارای خود فراروی بالا ، افرادی خردمند ، آگاه ، بینش مدار و با کیاست ، آرام ، بی ادعا ، فروتن و فرمان بردار ، معنویت مدار و آرمان گرا ( ایده آلیست ) هستند. ( مانند چهار شخصیت : آفرینش گر ، روشن گر و نخبه ؛ بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش ؛ و خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال ) در حالی که کسانی که خود فرا روی پایینی دارند ، عمل گرا و مصلحت جو ( پراگماتیک ) ، بی نظر ( ابژکتیو ) ، شکاک و بدبین ، مادی گرا ( ماتریالیستیک ) و نسبی گرا یند. ( مانند چهار شخصیت : افسرده و ملانکولیک ؛ مستبد و خودکامه ؛ وابسته ؛ و سامان مند )

به « منش » از دیدگاه های گوناگون نگریسته شده است. در حالی که در الگوی روانی – زیستی ( سایکو بیولوژیکال )  بر درون مایه ی خودآگاه آن پا فشاری انجام می شود ، در برداشت های روان پویشی ( سایکو داینامیک ) به ویژگی های منش ( کاراکتر ) هم چون فرآیندهایی ناخودآگاه برآمده از مکانیزم های دفاعی می نگرند.

زیگموند فروید ویژگی های شخصیت را سرچشمه گرفته از تثبیت ( فیکسیشن ) در یکی از مراحل رشد روانی – جنسی ( سایکوسکشوال ) می دانست. برای نمونه او افراد منفعل و وابسته را تثبیت شده در مرحله ی دهانی و آدمیان وسواسی ، یک دنده ، لج باز ، با وجدان و خشک و خسیس را تثبیت شده در مرحله ی پسگاهی ( مقعدی ) می دانست. ویلهلم رایش واژه ی « زره ( سپر ) ی منش » را بیان نمود. اشاره ی او بدان نکته بود که آدمی برای پاسداری از خویش در برابر تکانه های درونی ناگوار و هم چنین لرزه و دلشوره ( اضطراب ) پدید آمده در روابط و بر هم کنش های بین فردی شان در پشت این زره ( سپر ) پناه می گیرند. هر اختلال و نیز صفت پر رنگ شخصیت ، دارای شماری دفاع های روانی ویژه ی خود است که درمان گر با شناخت آن ها می تواند اختلال و ویژگی منش فرد را شناسایی کند.برای نمونه فرد دارای اختلال ( و نیز صفت پر رنگ ) شخصیت اسکیزوئید ( جدایی گزین ) از سامانه ی دفاعی انزوا برخوردار است ، در حالی که آدم پارانوئید ( بدگمان ) از برون فکنی بهره می جوید.

اگر زره ( سپر ) دفاع ها سودمند و اثر بخش باشد ، فرد دچار اختلال شخصیت می تواند بر مشکلاتی هم چون اضطراب ، افسردگی ، خشم ، شرم و گناه چیره آید پس کردار های خود را هم آوا و هم خوان با خودساره ( ایگو ) ی خود یافته ، از اثر ناگواری که این گونه کردار بر دیگران و پیرامون می گذارد ، غافل می شوند. چرا این کردار به سبب هماهنگی با خودساره ( ایگو ) شان برای آنان – بر خلاف پیرامونیان – رنج و دشواری و عذابی فراهم نمی سازد.

مکانیزم دفاعی ، فرآیند ذهنی ناخودآگاهی ست که خودساره ( ایگو ) ی آدمی آن را به کار می گیرد ا بر تعارض و گره ی میان چهار سوی بنیادین زندگی درونی اش چیره شود. این چهار قطب عبارتند از : غریزه ( خواسته یا نیاز ) ، واقعیت ، افراد مهم زندگی ، و وجدان. دفاع های روانی این توان را دارند که در افراد دچار اختلالات و صفات پر رنگ شخصیت احساسات ناخوشایند هم چون اضطراب و افسردگی را به کلی از بین ببرند و باعث تقویت و تایید پندارها و استواری و الگو شدن کردارهای ایشان شوند. یکی از مهم ترین دلایلی که این گونه افراد تمایل و درخواستی برای تغییر کردارهای خود ندارند ، همین است دست کشیدن از هر دفاع به بهای افزایش اضطراب و افسردگی خودآگاهانه ی ایشان می انجامد. نکته ی شگفت انگیز این است که در بسیاری از موارد اختلال شخصیت فرد در عین مشکل دار شدن روابط بین فردی اش ، از کارکرد حرفه ای خوب و حتا بالایی برخوردار است که این نیز به مقاومت بیشتر این افراد در برابر ارزیابی های تشخیصی و رویکردهای درمانی می انجامد.

انگیزش

زنده ماندن (بقا) و همانندآفريني (توليدمثل) فراران (سائق)هايي بنيادين براي همه گونه هاي جانوري هستند. در آدميان نيز اين دو از طريق برآمدهاي تجربي (عاطفه و هيجان) نمايان مي شوند. برخلاف پيوستار انگيزشي محدود فراران (سائق)هاي بنيادين، هيجان ها توان انگيزشي ناوابسته (مستقل) يي دارند که آنها را تبديل به سامانه انگيزشي نخستينه (اوليه) يي مي کند که از فرآيندهاي شخصيت بسياري از آدميان است. ويژگي هاي سرشت (آسيب گريزي، نوجويي، پاداش مداري و پشتکار) با هيجان هاي نخستينه وابسته به آن يعني ترس، خشم، دلبستگي و بلندپروازي (جاه خواهي) در فرآيندهاي آغازين رشد ديده مي شوند. پژوهش ها در کودکان هويدا ساخته است که ترس و خشم از برخورد با دشواري و رنج در همان ماه هاي نخست زندگي پديد مي آيد که ناشي از گرايشي به برانگيختگي آسان و فراوان سامانه عصبي خودکار است.

در اين دوره که با تغييرات پسرفت گونه ی فعال در سامان يافتن مدارهاي نوروني و چگالي سيناپس ها، به ويژه در جايگاه هاي قشري ليمبيک، گيجگاهي و پيشاني است، شمار فراواني از کارکردهاي اجتماعي و پيچيده آدمي پديدار مي شود. اين کارکردهاي سامان يافته هيجاني و کرداري را مي توان همسنگ ويژگي هاي سرشتي دانست. بسته به بالا يا پايين بودن ويژگي هاي سرشتي، هيجان هاي ويژه يي گرايش پيدا مي کنند تا بر انگيزش، برداشت و کردار آدمي چيره شوند. براي نمونه، برانگيزان (محرک) نو و تازه براي بخش نوجويي آدمي به رويکرد خوشايند مي انجامد در حالي که براي بخش آسيب گريز او رويکرد مهاري پديد مي آورد. هر ويژگي سرشتي با يک گروه از فراران هاي هيجاني برهمکنش دارد که ممکن است با يکديگر همسو يا ناهمسو باشند. بنابراين اثرهاي پيرامون سبب مي شود تا بخش هاي ژنتيک و فنوتيپ شخصيت همانند هم نباشند.

مي توان در گفتاري چکيده وار چنين گفت که سرشت با شماري از هيجان هاي وابسته به نيازهاي بنيادين آدمي (انگيزه هاي نخستينه) همچون ايمني در کنش است.

در شرايط بهنجار، پس از اينکه نيازهاي زنده ماندن (بقا) فراهم شد، اهداف تغييرات شخصيتي بهنجار رشد آدمي افزون بر پايداري و پيوستگي خود بدني او، پايداري و پيوستگي خود رواني اش (براي نمونه اعتماد به خويش) را نيز در بر مي گيرد. رشد شخصيتي بهنجار همچنين با اهداف اجتماعي فراواني همچون دانش آموزي، حرفه آموزي و خانواده درست کردن و نيز يک پيوستار توانمند از هيجان هاي دومينه (ثانويه) اجتماعي همانند شرم، غرور، همدلي، غمخواري و مهرباني سازگاري پديد مي آورد.

اين انگيزه هاي دومينه، اجتماعي يا رشدي کارکردهاي وابسته به رشد منش (کاراکتر) نزديک و همسو هستند. به ويژه، هيجان هاي بنياديني چون ترس، خشم و برانگيختگي از طريق برهمکنش با برداشت هاي دروني شده وابسته به منش به هيجان هاي دومينه پيچيده تري همانند تيمارداري (مراقبت)، استواري (جديت) و خوشکامي (لذت) دگرگون مي شوند. هرچند برخي زيربخش هاي منش در همان دوره آغاز زندگي رشد کرده اند، با اين وجود کامل شدن فرآيند جدا کردن خود از ابژه (خود (من) و ناخود (نامن) ) در 18 ماهگي تا 3 سالگي است که مرحله رشد ويژگي هاي منش و هيجان هاي دومينه همچون همدلي را پديد مي آورد. هيجان هاي دومينه از طريق رسيدگي، پختگي و رشد و تکامل بيشتر منش در اثر انگيزاننده هاي نخستينه پديدار مي شوند. به گونه گزيده مي توان گفت که انگيزش ناپخته (نابالغ)، نابهنجار و کژرفته از دو يا سه نياز بنيادين ضروري، انحصاري و چيره سرچشمه مي گيرند، در حالي که انگيزش پخته (بالغ) در پي فراهم شدن نيازهاي بنيادين و پايه و رشد منش و به چنگ آوردن خودآگاهي (هشياري به خويش) پديد مي آيد.

 

جان ( روان )

روان در معناهای گسترده ای در روان شناسی شناسانده می شود اما در این جا برداشت ما از روان به هشیاری ، خودآگاهی و جان ( جنبه ی روحانی ) شهودی آدمی باز می گردد.رشد خودآگاهی در پی و همراستا با رشد همه ی وابسته های شخصیت رخ می دهد و به صورت آفرینندگی ( خلاقیت ) ، تن درستی و خوش بختی ، و خردمندی نمود می یابد. از دیدگاه روان زیست شناختی ( سایکوبیولوژی ) ، باید خاطر نشان نمود که حافظه ی اپی زودیک آدمی در خودآگاهی و بازیابی رخدادهایی که معنای شخصی به هنگام و جایگاه آموزه ( تجربه ) های زندگی می دهند ، درگیر است. تالوینگ همین حافظه ی اپی زودیک را خودآگاهی بر می شمارد. برخی این گونه از حافظه را ویژه ی آدمی و بی مانند در چرخه ی تکاملی آفرینش جانداران می دانند. رشد و تکامل این حافظه به دنبال یادگیری معنایی ( سمانتیک ) و اجرایی رخ می دهد. از آن جا که این حافظه پس از چهار سالگی رشد یافته و پخته می شود ، مردم بازیابی درست و مستقیمی از گذشته شان تا پیش از چهار سالگی ندارند. برخلاف آن ، نیازهای بنیادین در هنگام زاده شدن پابرجا هستند. جدا نمودن خویش از ابژه نیز در 18 ماهگی تا 3 سالگی رخ می دهد.

رابرت کلونینگر پنج سطح جداگانه از آگاهی شهودی در آدمیان را بیان نموده است که شهودهایی درباره ی بود و سرشت آدمی یا به گفتار دیگر ، پندارهای درونی آدمی ست.هشیاری و آگاهی به بود ( موجودیت ) ، آزادی خواست ( اراده ) ، زیبایی ، حقیقت و نیکی پنج جنبه ای از هشیاری هستند که به آگاهی شهودی به جهان هستی بستگی دارند.

این پنج جنبه از هشیاری بستگی به آگاهی شهودی به جهان هستی دارد. هشیاری به واقعیت ها و مفاهیم ضمنی تنها دو سطح از آگاهی هستند که به گونه ای آزمودنی ( تجربی ) به دست می آیند.

ویژگی ها و اختلالات شخصیت

 

پیش از بیان ویژگی های هر شخصیت ، توصیف دسته بندی این سیزده گونه ی شخصیت را لازم و ضروری می بینم.

دسته ( کلاستر ) A  : دربردارنده ی سه شخصیت در خود مانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید ) و خرافه پرداز – شگفت انگیز ( اسکیزوتایپال ) است.

الگوی کلی چیره بر این سه شخصیت ، تنهایی گزینی ، عجیب و غریب زیستن ، و از لحاظ هیجانی – عاطفی سرد و یخ و کم ( گاه در موارد اختلال شخصیت : به کلی بی ) احساس بودن است.

احتمال فراوانی وجود دارد که هر یک از این سه شخصیت ، دارای ویژگی هایی از دو شخصیت دیگر نیز باشند.

 

دسته ( کلاستر ) B : دربردارنده ی چهار شخصیت نمایش گر ( هیستریونیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) است.

الگوی کلی چیره بر این چهار شخصیت ، نمایش رفتار کردن ، بی ثبات و نامتعادل بودن ، و هیجان مدارانه و ماجراجویانه زیستن ، و از لحاظ هیجانی – عاطفی گرم و پر احساس و شور و شعف بودن است. هر یک از این چهار شخصیت به گونه ای ژرف و جدی دارای ویژگی های کم رنگ و پر رنگ از آن سه دیگر هستند. از این رو بسیاری از روان پزشکان و روان شناسان در کار بالینی خود چندان این چهار شخصیت را از یکدیگر جدا نمی کنند.

دسته ( کلاستر ) C : دربردارنده ی سه شخصیت وابسته – منفعل ( دیپندنت ) ، پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) ، و نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) است.

الگوی چیره بر این سه شخصیت ، محتاط ، مضطرب ، محافظه کار بودن ، و نگران و هراسان زیستن است.

از لحظ هیجان مداری و برخورد عاطفی ، این سه شخصیت با هم تفاوت فراوانی می توانند داشته باشند. در حالی که شخصیت وابسته – منفعل ( دیپندنت ) بسیار پذیرا ، گرم ، مهربان و مهر خواه هستند ، شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) می تواند خود را بسیار گریزان ، تنهایی گزین و  سرد ، یعنی درست همانند و همسان شخصیت  درخود مانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بنمایاند. شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) از لحاظ هیجانی – عاطفی در میان پیوستار این دو قرار می گیرد؛ هر چند به طور کلی ، شخصیت های پر رنگ و مختل وسواسی – جبری چندان گرم ، پذیرا ، عاطفی و هیجان مدار نیستند.

دسته ( کلاستر ) نامتمایز : در بردارنده ی سه شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، پرخاش گر – منفعل ( پسیو – اگرسیو ) ، و مختلط ( میکسد ) است. دو شخصیت فرعی آزار گر ( سادیستیک ) و آزار گر – آزار خواه ( سادومازوخیستیک ) را نیز در این دسته ( کلاستر ) قرار می دهند. این شخصیت ها وجه مشترکی ندارند.

شخصیت افسرده ( دپرسیو )  بسیار شبیه شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) است ، تا آن اندازه که می توان این دو را در کلاستری فرضی با عنوان دسته ( کلاستر ) دی  قرار داد. هر چند به طور کلی ، شخصیت افسرده ( دپرسیو ) از آن دیگری پذیرا تر ، گرم تر ، و عاطفی تر  هستند.

شخصیت های منفی گرا و لج باز ( منفعل – پرخاش گر ) نیم رخی شبیه به شخصیت های  خود شیفته ( نارسیی سیستیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) دارند. الگوی رفتار بین فردی اینان به گونه ای ست که لج باز ، منفی گرا ، غر غرو ، نق زن ، نا پذیرا ، کم عاطفه ، و نا شکیبا هستند و خشم و دیگر احساسات و هیجانات منفی خود را به گونه ای نا مستقیم ، وارونه و پنهان متوجه دیگران می نمایند.

هر آدمي می بایست دست کم  ویژگی هایی از یک یا چند شخصیت از چهارده اختلال شخصیت تنهایی گزین – درخود مانده ( اسکیزوئید ) ، بدبین – سرنخ جو ( پارانوئید ) ، و شگفت انگیز و خرافاتی ( اسکیزوتایپال ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشفته و آشوبناک ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، ضد اجتماعی و جامعه ستیز  ( آنتی سوشیال ) ، وابسته – منفعل ( دیپندنت ) ، پرهیزگرا – مردم گریز ( اوویدنت ) ، وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) ، افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، پرخاشگر – منفعل ( لج باز ، مقابله جو و منفی گرا ) ، آزارگر ( سادیستیک ) ، آزارگر – آزارخواه ( سادومازوخیستیک ) را – که در چهار گروه دسته بندی می شوند – دست كم در اندازه ي صفت ، یعنی كم رنگ و مایه تر از « اختلال » داشته باشد. شایع ترین شخصیت – چه در اندازه ی ویژگی , چه در قد و قامت اختلال – شخصیت مختلط یعنی آمیزه ای از چند اختلال یا ویژگی ( صفت ) شخصیتی همزمان و در کنار یکدیگر است. آن هنگام که صفات شخصیتی یک فرد ، خمش نا پذیر ( غیر قابل انعطاف ) و سازش نا پذیر ( غیر انطباقی ) بوده و رنج و عذاب و دشواری برای خود فرد یا نزدیکان او بیافرینند و یا در کارکرد های اجتماعی ( روابط با دیگران ) یا تحصیلی یا شغلی و یا دیگر حوزه های مهم عملکردی اختلال پدید آورند ، می توان برای او تشخیص « اختلال شخصیت » را مطرح نمود. اختلال شخصیت آموزه های ذهنی و کرداری سازگار با ارزش های فرهنگی افراد را در بر نمی گیرد.

نکته ای که اغلب از سوی بسیاری از درمانگران نادیده گرفته می شود ، این واقعیت پیدا و پنهان است که تشخیص گذاری اختلال شخصیت برای افراد لزوما نیازمند وجود اختلال و نبود کارکرد حرفه ای در کار روزمره شان نیست . چرا که در بسیاری موارد اختلال شخصیت در کارکرد حرفه ای فرد کاستی و مشکلی نمی آفریند و از آن جا که با خودساره ( Ego ) فرد نیز هم خوان است , احساس تنش و تشویشی نیز برای او فراهم نمی کند ؛ بلکه بیشتر در روابط بین فردی او با دیگران ( اطرافیان و اجتماع ) مشکل پدید می آورد و نزدیکان فرد دارای اختلال شخصیت را دچار رنج و عذاب و دشواری می نماید. بسیاری از افراد دچار اختلال شخصیت خودشیفته ، مرزی – آشفته ، نمایشگر ، بد بین و بد گمان ، وسواسی – جبری ، افسرده ، تنهایی گزین – درخود مانده ، پرخاشگر – منفعل می توانند در عین مبتلا بودن به اختلال شخصیت ، در عمل از کارکرد و توانایی تحصیلی و حرفه ای بالا و کم مانندی برخوردار باشند. در چهارمین ویرایش کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی ، اختلالات شخصیت در چهار دسته ( کلاستر ) گروه بندی شده اند. هر اختلال شخصیت ، همزمان تا اندازه ای ویژگی های دیگر شخصیت های دسته ( کلاستر ) در برگیرنده ی خود را نیز همراه دارد.

برای درک بهتر دسته بندی صفات و اختلالات شخصیت افراد ، مثال همیشگی خودم را این جا بیان می نمایم :

آدم ها را می توان به لکوموتیو تشبیه کرد ؛ لکوموتیوهایی که می توان آن ها را در سه دسته ی لکوموتیوهای با آتشدان کوچک ، متوسط ، و بزرگ گروه بندی نمود. لکوموتیو های دارای « آتشدان شخصیتی » کوچک ، توانایی بر دوش کشیدن بار کمتر و به پیش رفتن با شتاب کمتری را دارند اما در عوض آهسته اما پیوسته راه می پیمایند ؛ دود ، آلودگی و سر و صدای کمتری دارند ؛ خانه های اطراف راه آهن را کمتر می لرزانند ؛ احتمال خروج از خط شان کمتر است و در صورت بیرون رفتن از ریل آسیب کمتری پدید می آورند. دو شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ، و وابسته را می توان در این دسته قرار داد.

لکوموتیوهای دارای « آتشدان شخصیتی » بزرگ ، از توانایی بر دوش بردن بار بیشتر و شتابان به پیش تاختن برخوردارند اما در عوض چه بسا دچار سانحه و آسیب می شوند ؛ دود ، آلودگی و سر و صدای فراوانی دارند ؛ خانه های پیرامون راه آهن را دچار لرزش بسیار می سازند ؛ احتمال بیرون رفتن از خط شان بیشتر است و در صورت خروج از ریل آسیب فراوان تری به بار می آورند. چهار شخصیت کلاستر B به همراه دو شخصیت آزارگر ( سادیستیک ) و آزارگر – آزارخواه ( سادومازوخیستیک ) در این گروه جای می گیرند. شخصیت های باقی مانده یعنی سه شخصیت کلاستر C ، را می توان به همراه  شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) ، شخصیت پرخاشگر – منفعل ( لج باز و منفی گرا )  و شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو )  در گروه دارای « آتشدان شخصیتی متوسط » جای داد.

مثال دیگرم را نیز همین جا بیان می نمایم : اگر « سرشت » را به عنوان زیر ساخت و بنیان ( فوندا سیون ) ساختمان ذهن و روان آدمی فرض نماییم ، آن گاه می توانیم « منش ( کاراکتر ) » را به مثابه ی ستون ها ، و « انگیزش » و « روان ( جنبه ی روحانی آدمی ) » را همچون سفت کاری آن در نظر بگیریم. خلق ، اضطراب ، ترس ، هراس ، وسواس ، روان پریشی ( سایکوز ) و دیگر صفات و اختلالات ( بیماری های ) روان پزشکی در این الگو و مدل من همسان و همانند ظریف کاری ، ابزار ، آرایه ها ( تزئینات ) و روبنای این ساختمان دانسته می شوند.

در نمایشنامه ی « نمی دونم فردا چی می شه » ، زن و مرد هر دو دچار اختلال افسردگی افزون ( مضاعف ؛ Double ) روایت شده اند. همه ی نشانه ها و علایم دو نقش زن و مرد ، از افزوده شدن اپی زودی کشدار از اختلال افسردگی ژرف و سترگ ( ماژور ) بر اختلال دیرپا و کهنه ( در اندازه ی دست کم دو ساله ) افسرده خویی ( کژ خلقی ؛ دیس تایمیا ) نشان و نمایه دارند.

این ویژگی از همان آغاز نمایشنامه ، پر رنگ و در فراز است:

« مرد ( دو ) جلوی چارچوب در پدیدار می شود؛ زن عقب می کشد و صورتش را با دستانش می پوشاند. دو دستی بالا می برد ، انگار که بر در بکوبد. این عمل دو یا سه مرتبه پیش از آن که زن به طرف چارچوب در برود و ادای باز کردن در را در بیاورد ، تکرار می شود.

هوه ، تویی. / آره منم. / فکرشو می کردم. / ( سکوتی حاکم می شود که به نحو غریبی طولانی ست، در طول آن هیچ یک حرکتی نمی کنند. )  خب ، همون جوری مثل نامه رسون بی نامه اون جا وانسا. / تو نگفتی بیام تو. / بیا تو ، بیا تو – بفرما ! / ممنونم. ( سکوت عجیب دیگری حاکم می شود. ) شک کردم که نکنه – / نکنه چی ؟ / دلت نمی خواست که – که – / دلم نمی خواست که چی ؟ / که امروز عصر منو – منو ببینی. / من هر روز عصر دارم تو رو می بینم. بدون تو و و رق بازی و اخبار تلویزیون عصری وجود نداره. »

یک ( زن ) و دو ( مرد ) پافشاری بر ادامه ی زندگی دارند و امیدوارند رخداد نیکو و فرخنده ای در بخت آن ها هویدا شود. همچون کورسوی روشنایی اندکی که از آسمان در ته سیاهی چاه دیده می شود. همچون درناهای سپید زمین چمن خانه ی تاریک سر راه که آن ها هم سودای مهاجرت به جایی « گرم تر » ، دوردستای جنوب ، را دارند.

« همیشه – / چی ؟ / یه چیزی هست ، تا وقتی که – / آره ، تا وقتی که زنده ایم. / … اومدنی از یه زمین چمن گذشتم، زمین چمن یه خونه. خونه هه تاریک بود و زمین چمن پر بود از درناهای سفید. گمونم دست کم بیست تا درنای سفید داشتن رو چمنا شیلنگ تخته می نداختن. … فقط یه بلوک اون ورتره. می خوای بری ببینی شون؟ / نه. توصیف تو کفایت می کنه ، … »

همین ایست ( توقف ) گذرای درناهای سپید در زمین چمن خونه ی تاریک را هم می توان نشان و نمادی از « بحران جامعه پس از جنگ آمریکا » و در همین حال ، « بحران میانسالی » ای دانست که خود تنسی ویلیامز نیز همانند هر آدم  به هوش دیگری ، بی گمان بار گران آن را آزموده است.

«  آره ، و تو زمین چمن یه خونه ی تاریک توقف کرده ن ، شاید برای انتخاب سر دسته ی جدید ، چون که قبیله – اون که پیرتره – تو یه مسیر غلط افتاده بوده ، یه کمی گمراه شده بوده یا ارتفاعش کم شده بوده ، ها ؟ پس تو زمین چمن خونه ی تاریک توقف می کنن تا برنامه های پروازشونو تغییر بدن یا این که فقط پیش از ادامه ی پروازشون ، خنکی علف غروبو زیر پاهاشون احساس کنن. »

یک ( زن ) و دو ( مرد ) هر دو به تنهایی ، دلمردگی ، اندوهگینی و افسردگی خو گرفته اند؛ آنان بی لذتی ( Anhedonism  ) کهنه و دیرپا را پذیرفته و دچار « درماندگی آموخته شده ( Learned Helplessness ) » شده اند تا جایی که یک ( زن ) در عین نیاز تن خسته و خانه ی آشفته به خدمتکار ، چفت در را بر روی او می بندد تا رخوت و رکود در سکوت ماندگار بماند. بی اشتهایی ، بی انگیزگی ( Abolia ) ، بی ارادگی ، ضعف بیش از اندازه ، دلشوره ، اضطراب و پناه بردن به الکل ( شراب ) از نشانه های افسردگی ژرف و سترگ ( ماژور ) در در یک ( زن ) هویداست تا آن جا که توان رفتن از پلکان کوتاه را هر از چند گاهی در خود نمی یابد؛ از این روست که در پاگرد همین پلکان کوتاه ، صندلی ای برای نشستن قرار داده شده و جا به جای نمایشنامه بر آن پافشاری انجام می شود. یک ( زن ) توان تماشای خوردن دو ( مرد ) را هم ندارد.

« تنهایی دردناک آدمیان » در اجتماع فردیت مدار مدرن در تک گویی توصیف کننده ی « دیار اژدها ، دیار درد ، … » که با روایت داستان پیرزن رو به مرگ بریده از همه دنبال می شود ، درست در هنگامی که دو ( مرد ) برای برداشتن شام از یخچال به آشپزخانه می رود ، از سوی یک ( زن ) بیان می شود. تنهایی ای که زندگی آدمیان عصر تازه را ، درست برخلاف قافله ی درناهای سپید مهاجر ، ژرف و گسترده ، فرا گرفته است. این گفتار فراز و آیینه ی درخشان بیانگر درون مایه ی نمایشنامه است. فرازی که پس از چندی ، در قصه ی سفر مرد به « دروازه ی مرگ » پیش چشم و ذهن می نشیند. افسردگی اگزیستانسیالیستیک انسان مدرن در هر سه روایت نمایان می شود.

یک ( زن ) به همه ی این ها خوب آشناست؛ چرا که با تار و پود روان خود آن ها را آزموده است و اکنون دیگر مدت هاست نشانه ها و علایم از اندازه ی روان فراتر رفته و به نشانه ها و علایم پیکری رسیده است تا آن جا که در پاگرد پلکانی کوتاه ، قرار دادن صندلی ای برای بیش از لختی نشستن لازم می شود. اما با این همه ، و با آن که او مدت هاست از انسان ها و اجتماع – « دیار دردهای تحمل کردنی اما غیر قابل تحمل » – شان بریده ، هنوز از انسانیت نبریده است و رحم و مهر و همدلی و شفقت را بارها و بارها در طول نمایش ابراز می دارد و خواسته و ناخواسته بار پرستاری و تیمارداری دو ( مرد ) را ، خسته و فرسوده و نالان و افتان ، بر دوش می کشد.

توصیفی که یک ( زن ) از هتل محل اقامت دو ( مرد ) ارائه می کند ، تصویری دوباره از تنهایی و انزوای ناگریز آدم مدرن اجتماع آمریکای پس از جنگ جهانی دوم است. همه ی این توصیف ها ، دربردارنده ی دلزدگی و ناخرسندی از تنهایی ، انزوا و سکوت تحمل ناپذیر آدمیان در اجتماع فردیت مدار مدرن است.

دو ( مرد ) نمایشنامه آشکارا از اختلال شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) رنج می برد؛ اختلالی که می تواند نمایی درست همانند « هراس اجتماعی ( Social Phobia ) » داشته باشد و البته دیرپاتر ، ژرف تر و فراگیرتر است.

 

اگر تشبیه آدمیان به لکوموتیو  ، شخصیت به « آتش دان » و خلق ( مود ) به « سوخت » را بپذیریم ، آن گاه می توان کوچک ترین « آتش دان شخصیتی » را برای افراد دچار اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( AVOIDANT  ) دانست. اختلالی که در دسته ( کلاستر ) شخصیتی C قرار می گیرد. دسته ای که آن را با تابلویی که من آن را « پنج میم : مضطرب ، منضبط ، محتاط ، میانه رو ( معتدل ) ، محافظه کار » نامیده ام ، می توان به خاطر سپرد. شخصیت دیگری که آن را هم می توان دارای آتش دان شخصیتی کوچک برآورد نمود ، شخصیت وابسته است که همانند شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار در گونه های « اختلال » کوچک تر از گونه های « تریت ( ویژگی ) های پر رنگ و کم رنگ » است. ویژگی ( تریت ) های پر رنگ و اختلال این دو شخصیت را می توان آیینه و مصداق آشکار راهبرد « آسه برو ، آسه بیا تا گربه شاخت نزنه ! » دانست.

در افراد دچار  اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ، حساسیت بیش از اندازه ای به طرد شدن دیده می شود که ممکن است باعث گوشه گیری و انزوای آن ها از جامعه شود. هر چند این افراد شرم گین و خجالتی اند ، اما غیر معاشرتی نیستند و حتا  دلبستگی فراوانی به داشتن رابطه با دیگران دارند ، اما دل شان می خواهد که دیگران ضمانت های استوار و پایداری به آن ها بدهند که از آن ها خرده گیری و انتقاد ننموده  و آنان را بدون سرزنش و یا بازخواست می پذیرند. کم رویی و شرم گینی ویژگی شخصیتی بارز آن هاست. اینان از گرمی و امنیتی که در روابط انسانی وجود دارد ، خوش شان می آید اما پرهیز و گریز خود از برقراری رابطه با دیگران را با ترسی که ادعا می کنند از طرد شدن دارند ، توجیه می کنند. هنگامی که با کسی سخن می گویند ، نبود قطعیت و اطمینان به خود در آن ها دیده می شود و با فروتنی و شکسته نفسی حرف می زنند. از سخن رانی در میان جمع یا تقاضا نمودن از دیگران می هراسند ، چرا که به طرد شدن از سوی دیگران بسیار حساس هستند. بسیاری از اوقات ممکن است بیان دیدگاه های دیگران را به گونه ای تفسیر نمایند که گویی تحقیر یا توهینی به آن ها بوده است. هنگامی که از کسی تقاضایی می کنند و پاسخ رد می شنوند ، از دیگران کناره گیری می کنند و دچار احساس رنجش و دل آزردگی می شوند.

در محیط کار اینان اغلب به حرفه های حاشیه ای روی می آورند. پیشرفت چندانی در کار خود نمی کنند و به دنبال اقتدار بیشتری هم نمی روند. آدم های کم رو ، شرم گین و دارای حجب و حیایی به چشم می آیند که دوست دارند که همه از دست شان راضی و خشنود باشند. اغلب دلبستگی ای به برقراری رابطه با دیگران ندارند ، مگر آن که تضمین های بسیار مطمئن و استواری به آن ها داده شده باشد که بی هیچ خرده گیری و انتقاد پذیرفته می شوند؛ از این رو اغلب هیچ دوست صمیمی یا قابل اعتمادی ندارد.

نمایی که از « آقای  حکمت » – آن مرد شرم گین ، نیک گفتار ، راست کردار و دوست داشتنی فیلم « رگبار » ، با بازی هنرمندانه و از یاد نرفتنی شادروان « پرویز فنی زاده » – می توانیم پیش چشم و ذهن آوریم ، شاید بهترین و هویدا ترین تصویر از آدمی دارای ویژگی های پر رنگ و شاید حتا اختلال شخصیت های مردم گریز – پرهیز مدار و نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) باشد.

 

آدمیان مردم گریز – پرهیز مدار ، در بخش « سرشت » ، دارای « آسیب گریزی » و « پاداش مداری » فراوان و چشم گیر ، و اما « نوجویی » و « پشتکار » اندک هستند.

در ساختار « منش » اینان ، « خود راه بری » اندک ، و « خود فراروی » و « همکاری » اندک تا متوسط به چشم می آید.

اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز گرا می تواند با اختلالات خلقی و اضطرابی ، و نیز اختلال شخصیت های درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بدبین – کینه توز ( پارانوئید ) ، وابسته – پناه جو ( دیپندنت ) ، شگفت انگیز – خرافه گرا ( اسکیزوتایپال ) ، و مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) همراه و همبسته شود.

ویژگی های پر رنگ و نیز اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار را باید از ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت های درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بدبین – کینه توز ( پارانوئید ) ، وابسته – پناه جو ( دیپندنت ) ، شگفت انگیز – خرافه گرا ( اسکیزوتایپال ) باز شناخت.

 

شمار فراوانی از آدمیان در هنگامه های بسیاری از زندگی شان ، به ویژه برای رها شدن از اضطراب و دلشوره در ایستار ( موقعیت ) های دشوار و رخدادها یا گزینه های ناگوار از پرهیز ( اجتناب ) و کناره گیری ( انزوا ) سود می جویند؛ اما آن ها که دارای ویژگی های پر رنگ و یا دچار اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار هستند ، پرهیز ( اجتناب ) و کناره گیری فراگیر رفتاری ، هیجانی ، و شناختی دارند. اینان پرهیز و دوری گزینی ژرف و گسترده ی خود را حتا به بهای گزاف از دست رفتن آرزوها و آماج شان رها نمی کنند.

چنین افرادی در آرزوی پذیرش از سوی دیگران و داشتن دوستی و برهمکنش با آنان هستند اما حتا ممکن است این خواست درون ذهنی شان را در جلسات درمانی برای روان درمانگر هم هویدا نسازند. این تنهایی ، اندوهگینی و اضطراب در روابط بین فردی با هراس همیشگی آنان از طرد شدن پاس داشته می شود.

بردباری و شکیبایی اندک اینان در برابر ملال و اندوه ، ممکن است آن ها را به وادی سوءمصرف مواد بکشاند تا دست کم بدین شیوه ذهن و اندیشه شان از هیجانات و شناخت های منفی رهایی یابد.

افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار همانند دیگر شخصیت ها ممکن است با شکایت از مشکلات محور یک هم چون افسردگی ، اختلالات اضطرابی ( وسواس و … ) ، سوءمصرف مواد ، اختلالات خواب ، و اختلالات روانی – کارکردی ( سایکوفیزیولوژیکال ) وابسته به تنش و استرس برای مشاوره و درمان مراجعه نمایند.

واژه ی شخصیت مردم گریر – پرهیز مدار ( Avoidant )  برای نخستین بار از سوی میلون در 1969 به کار برده شد ، هر چند کارن هورنای در بیان یک مورد از مراجعان خود ، بیش از چهل سال پیش تر از شناسایی آن از سوی بازبینی سوم کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی انجمن روان پزشکی آمریکا ، از آن با عنوان « پرهیزگرا ( اجتنابی ) در روابط بین فردی » نام برده بود.

در تشخیص این شخصیت ، جدا ساختن ( افتراق ) آن از اختلالات روان پزشکی دیگری که نما و چهره ای همانند و همسان ( مشابه ) پدید می آورند ، جایگاه و اهمیت فراوان دارد. از این رو ، کوته وار به بیان شیوه ی جدا ساختن این نماهای نزدیک به یکدیگر می پردازم.

یکی از اختلالاتی که ممکن است بسیار همانند اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) پیش چشم و ذهن نشیند ، « ترس و هراس اجتماعی فراگیر ( ژنرالیزه ) » است؛ اما در این اختلال اغلب اضطزاب در ایستاهای ویژه و شمارپذیر ( معدود ) ی مانند سخن رانی در میان گروهی از مردمان رخ می دهند.

اختلال هول ( پانیک ) و گذر هراسی ( آگوروفوبیا ) نیز ممکن است نمایی همانند اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) داشته باشند؛ اما حتا در همزمانی این دو اختلال ، مشکل فرد ترس فراوان او از رخ دادن یورش هول و دلهره ( پانیک ) در ایستارها و جاهایی ست که فرد از جایگاهی ایمن و یا یارانی که می توانند او را از فاجعه های شخصی – پیکری یا روانی – رهایی بخشند ، به دور است. در حالی که در شخصیت مختل و نیز مختل مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ، مسئله ترس و هراس فرد از نقد و پرسش گری و یا طرد اجتماع است.

دیدگاه های شخصی از گونه ی « من ناشایست ( بی کفایت ) هستم » در هر دو اختلال شخصیت وابسته ( دیپندنت ) و نیز مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت )  چشمگیر هستند؛ اما آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وابسته ، دیگران را نیرومند و توانا برای انجام پشتیبانی خویش می بینند ، در حالی که افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار به دیگران به گونه ی انتقادگران و طردکنندگان بالقوه می نگرند.

از این رو مردم گریز – پرهیز مدارها بر خلاف وابسته ها که همواره در جست و جوی روابط بین فردی نزدیک و صمیمانه هستند ، از برقراری چنین روابطی می ترسند و خود را در برابر دیگران آسیب پذیر می بینند؛ هر چند در واقع پذیرفته شدن شان از سوی دیگران و داشتن روابط نزدیک گرم و صمیمانه از آمال و آرزوهای ذهنی آن ها بوده و هست.

این در حالی ست که افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت در خودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) و شگفت انگیز – خرافه گرا ( اسکیزوتایپال ) ، کناره گیری و جدایی از اجتماع را پسندیده و گرایش و خواستی درونی برای وانهادن این شیوه ی زندگی ندارند. ایشان در تاریکخانه های شکوه مند و دوست داشتنی خود ، شهریارانی تک اما کامروایند.

اسکیزوئیدها به طور کلی در برابر انتقاد و یا طرد شدن از سوی دیگران بی تفاوت اند. اسکیزوتایپال ها نیز هر چند ممکن است به کنش ها و دیدگاه های منفی از سوی دیگران واکنش نشان دهند ، اما اغلب بیشتر دچار بدبینی می شوند تا این که همانند مردم گریز – پرهیز مدارها به نکوهش خویش بپردازند.

هم چون دیگر اختلالات روان پزشکی محور یک ، هر چند ناشایع تر ، اختلالات شبه پیکری ( سوماتوفرم ) و اختلالات تجزیه ای ( Dissociative  ) نیز ممکن است اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) را همراهی کنند.

اختلالات شبه پیکری ( سوماتوفرم ) ممکن است هنگامی رخ داده و پیشرفت نمایند که مشکلات پیکری دلیلی برای پرهیز و دوری گزینی از اجتماع پدید می آورد. اختلالات تجزیه ای نیز هنگامی پدیدار می شوند که الگوهای پرهیز و کناره گیری هیجانی و شناختی بیماران به اندازه ای شدید ، ژرف و گسترده هستند که در آن ها ناهماهنگی و آشفتگی را در هویت ، حافظه ، یا هشیاری و آگاهی شان  پدید می آورد.

 

افراد دارای ویژگی های پر رنگ و نیز اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ، با وجود این که به گونه ی معمول ، روابط اجتماعی اندکی با دیگران دارند ، در  آرزوی نزدیک و صمیمی بودن به آن ها هستند. آن ها از این روی از برقراری روابط با دیگران یا پاسخ دادن به کوشش های دیگران برای آغاز برهمکنش های دو سویه پرهیز می نمایند ، که می پندارند بی گمان در این گونه روابط طرد خواهند شد؛ چنین طرد و پس زده شدنی برای آن ها تحمل ناپذیر است.پرهیز و کناره گیری اجتماعی آن ها نمایان و آشکار است.تحمل اندک آنان برای رنج و ملال هم چنین آن ها را وادار می کند تا با سرگرم شدن به کنش ها و کردارهای دوست داشتنی شان ، حواس خود را از چنین شرایط ناخوشایند و منفی ای پرت نموده و ذهن خویش را از نگرانی رها سازند.

آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) باورهای بنیادین ( مرکزی ) ناکارآمدی پایدار و ماندگاری دارند که با کارکرد اجتماعی آن ها رویارویی دارد. این باورها ممکن است که آشکارا از سوی ایشان بر زبان آورده نشوند ، اما به هر روی درک و باور شخص از خویش و دیگران را باز می نمایاند.

در روزگار کودکی ، آدمیان مردم گریز – پرهیز مدار ممکن است فرد مهم و برجسته ای همانند پدر ، مادر ، آموزگار ، همشیر ( خواهر یا برادر ) و همتایی داشته اند که برای آن ها بسیار منتقد ، نکوهش گر و طرد کننده بوده باشد. در چنین ایستارهایی طرح واره های ذهنی – شناختی ویژه ای از برهمکنش ( تعامل ) دو سویه ی فرد آدم گریز – پرهیز مدار با آن فرد مهم بر می آید که از آن جمله می توان به مواردی هم چون « من ناشایست ( بی کفایت ) هستم » ، « من دارای کاستی ( نقص ) هستم » ، « من دوست داشتنی نیستم » ، « من متفاوت هستم » ، « من بهنجار و سازگار نیستم » اشاره نمود. هم چنین در آن ها باورهای منفی درباره ی دیگر مردمان رشد و پیشرفت می کند مانند : « مردم به من اهمیتی نمی دهند » ، « مردم مرا نکوهش نموده و پس خواهند زد ». البته باید یادآور شد که همه ی کودکان دارای فرد مهم و برجسته ی منتقد ، نکوهش گر و یا طرد کننده دچار شخصیت پر رنگ و مختل مردم گریز – پرهیز مدار نخواهند شد.

مردم گریز – پرهیز مدار ها در سنجش و ارزیابی کنش و واکنش دیگران در برابر آن ها دچار این خطای شناختی می شوند که گویی همه کس با آن ها به شیوه ی نقد، نکوهش و پس زدن فرد مهم و برجسته ی روزگار کودکی شان برخورد می کند. آن ها از این هراس دارند که نتوانند رنج و ملالی راکه از این نقد ، نکوهش و طرد بر می آید را تحمل نمایند. بنابراین آن ها از ایستارها و روابط  اجتماعی پرهیز و کناره گیری می کنند. گاه تا بدان جا که به شدت زندگی خصوصی شان را محدود و تنگ می کنند تا از دردی که – به باور و قضاوت آنان – در روابط با دیگران گریزناپذیر خواهد بود ، به دور و ایمن بمانند. پیش بینی درباره ی طرد و پس زده شدن ، رنج و ملال پدید می آورد که به خودی خود برای هر آدمی به شدت دردناک است ، اما از آن دردناک تر در انتظار و چشم داشت طرد و پس زده شدن است. چرا که آدم مردم گریز – پرهیز مدار واکنش های منفی دیگران در برابر خودش را با تفسیرهای بسیار شخصی از این دست که « او مرا بدین روی طرد نمود که من ناشایست ( بی کفایت ) هستم » توجیه پذیر می پندارد. او در این پس زده شدن ، تنها کم داشت های خود را سبب ساز طرد برمی شمارد. چنین باورهای منفی شخصی ای به خودی خود دیگر باورهای ناکارآمد را نیرومند تر نموده و به احساس های بیش تر ناشایستگی ( بی کفایتی ) و نا امیدی می انجامد. حتا برهمکنش ( تعامل ) های اجتماعی مثبت نیز یک پناه گاه امن برای دور ماندن از طرد و پس زده شدن از سوی دیگران پدید نمی آورد : « اگر یک نفر مرا دوست دارد بدان سبب است که او واقعیت مرا نمی بیند ؛ آن گاه که او بتواند واقعیت مرا دریابد ، مرا بی درنگ پس خواهد زد ». بنا بر این ، مردمان دارای ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار به دنبال آن هستند که با کنار کشیدن از روابط اجتماعی منفی و نیز مثبت از رنج و ملال طرد شدن خود را دور نگاه دارند.

مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ها  یک سری فکرهای خودکار خودپرسش ( انتقاد ) گرانه دارند که هم در ایستارهای اجتماعی و هم هنگامی که در انتظار برخوردهای آینده هستند ، از سوی فرد آزموده می شوند. همین فکرها هستند که رنج و ملال پدید می آورند؛ هر چند به آسانی از سوی فرد هنگام ارزیابی روان شناختی بیان نمی شوند. از جمله افکار خودکار ( اتوماتیک ) منفی معمول آنان می توان به مواردی هم چون « من گیرا ( جذاب ) نیستم » ، « من کسل کننده هستم » ، « من کودن هستم » ، « من یک بازنده هستم » ، « من بهنجار و سازگار نیستم » اشاره نمود.

 

افزون بر آن چه که پیش تر گفته شد ، مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ها جریانی از فکرهای خودکار دارند که در سمت و سوی منفی ، آن چه که رخ خواهد داد را پیش بینی می نمایند : « من هیچ چیز برای گفتن نخواهم داشت » ، « من یک ابله از خودم خواهم ساخت » ، « او مرا دوست نخواهد داشت » ، « او به نقد و نکوهش من خواهد پرداخت ». ایشان ممکن است از این فکرها کاملن آگاه باشند یا نباشند. آن ها ممکن است از رنج و ملالی که این فکرها برمی انگیزد ، خبردار و هشیار باشند؛ با این وجود ، شرایط از سوی شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار پذیرفته می شود و به جای آن که درستی شرایط به آزمون نهاده شود ، فرد به گونه ای کنش مند ( فعال ) از آن گونه ایستارهای اجتماعی که می پندارد در آن ها فکرها و اندیشه های خود پرسش ( انتقاد ) گرانه و رنج و ملال سر بر می آورند ، می گریزد.

باورهای شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار به ارزیابی های ناکارآمد درباره ی روابط با دیگران می انجامد. این گونه مردمان چنین باور دارند که از بنیاد دوست داشتنی نیستند اما چنان چه بتوانند « خود واقعی » شان را پنهان نمایند ، ممکن است این توانایی را پیدا کنند که دیگران را دست کم برای اندکی ، ولو یک لحطه ، فریب دهند. آنان می پندارند که نمی توانند به هیچ کسی اجازه دهند که بدان اندازه به آن ها نزدیک شود که بفمهد آن چنان که خودشان می دانند ، ناشایست ( بی کفایت ) ، دوست نداشتنی ، و مانند آن هستند. پنداشت های زیرساختاری اینان مواردی هم چون « من باید یک نمای بیرونی دلچسب برای دیگران بیارایم تا مرا دوست داشته باشند » ، « اگر دیگران واقعن مرا می شناختند ، دیگر مرا دوست نمی داشتند » ، « آن هنگام که آنان مرا بشناسند ، خواهند دید که من واقعن فرومایه ( حقیر ) هستم » و « نزدیک شدن به من و دیدن واقعیت من برای مردمان خطرناک است » را در بر می گیرد.

پنداشت های معمول اینان درباره ی آن چه ایشان باید برای نگاه داشتن روابط دوستانه انجام دهند ، چنین درون مایه هایی دارد: « من باید او را همه گاه راضی و خشنود نگاه دارم » ، « او مرا تنها در صورتی دوست خواهد داشت که من هر آن چه او می خواهد انجام دهم » ، « من نمی توانم نه بگویم ».

از این رو اینان ممکن است به گونه ای پایدار و ماندگار از جسارت و قاطعیت ورزیدن خودداری نمایند : « اگر من حتا یک اشتباه کنم ، او همه ی آن نمایی را که از من در ذهن دارد ، به چالش خواهد کشید » ، « چنان چه من ناخشنودی او را بر آورم ، او به دوستی مان پایان خواهد داد » ، « او متوجه هر گونه کاستی ( عیب و نقص ) من شده و مرا طرد خواهد کرد ».

مردم گریز – پرهیز مدار ها در ارزیابی واکنش های دیگران دشواری دارند. آن ها ممکن است واکنش های طبیعی و حتا مثبت دیگران را بد برداشت نموده و پاسخ هایی منفی بپندارند.

همانند بیماران دچار ترس و هراس های اجتماعی ، برخی آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار مستعد آن هستند که بر فکرهای منفی ، احساس ها ، و واکنش های فیزیولوژیک درونی خودشان بیش تر از حالت و بیان چهره و زبان پیکری دیگران تمرکز نمایند. برای آنان بسیار مهم است که هیچ کس درباره ی شان به گونه ای بد نیندیشد؛ چرا که اینان چنین باوری دارند : « چنان چه کسی درباره ی من دید و قضاوت منفی داشته باشد ، دیدگاه و انتقاد او باید واقعیت داشته باشد ».

ماندن در ایستارهایی که ممکن است در آن ارزیابی شوند ، خطرناک به نظر می رسد؛ چرا که واکنش های منفی و یا حتا طبیعی دیگران باورهای مبنی بر این که آن ها دوست داشتنی نبوده یا دچار کاستی هستند ، را تایید نموده و قطعی می سازند. آن ها معیاری برای آن که خودشان را به شیوه ای مثبت ارزیابی نمایند ، ندارند.

حتا آن گاه که با شواهدی رو به رو می شوند که نشان از این دارد که با دیگران در کشمکش و ستیز نیستند ، باز هم پرهیز مدارها  چنین شواهدی را کاستی ( تخفیف ) می بخشند. فکرهای خودکار معمول اینان مواردی هم چون « او می پندارد من شایسته و توان مند هستم ، اما به واقع من او را فریب داده ام » ، « اگر او واقعن مرا می شناخت ، هرگز مرا دوست نمی داشت » ، « او به من نزدیک شده است تا دریابد که من واقعن خیلی دلچسب نیستم » را در بر می گیرد.

پرهیز مدار ها اغلب برخورد ناکارآمدی در برابر احساس ها و هیجان های ملال آور دارند : « من نباید اضطراب داشته باشم » ، « من همواره باید احساس خوبی داشته باشم » ، « دیگران به ندرت دست پاچه ، شرمسار یا هراسناک می شوند و احساس بدی پیدا می کنند ».

پرهیز مدارها چنین می پندارند که چنان چه اجازه دهند که احساس رنج و ملال پیدا کنند ، در این احساس ها آن چنان گیر می کنند که دیگر هرگز از آن بدر نخواهند آمد: « اگر اجازه دهم که احساس هایم رها شود ، فرو خواهم پاشید » ، « اگر احساس بدی پیدا کنم ، از کنترل رها شده و دیگر کارآمد نخواهم بود » ، « اگر اضطرابم آغاز شود ، به بدترین نقطه ام خواهم رسید ».

 

آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار  ( اوویدنت ) کشش و خواستی نیرومند برای دست یابی به آماج دراز مدت خود یعنی داشتن روابط بین فردی نزدیک تر هستند. این تفاوت بنیادین اینان با شخصیت های درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ها ) است که نبود نزدیکی و صمیمیت ، برای شان هم خوان با خودساره ( ایگو ) شان است.

مردم گریز – پرهیز مدارها خود را تهی و تنها می پندارند و می خواهند که دوستان نزدیک تر و حرفه ( شغل ) بهتر داشته باشند ، و زندگی خود را دیگرگون سازند.

با وجود آن که اینان از آن چه باید در کوتاه مدت ، برای دست یافتن به این آماج انجام دهند ، اما در عمل از بر دوش کشیدن احساس ها و هیجان های منفی خودداری نموده و حاضر به پرداخت چنین هزینه ی گرانی نیستند. در این راستا ، آن ها آغاز به پوزش آفرینی می نمایند تا این شانه خالی کردن را توجیه کنند : « من از انجام آن لذت نخواهم برد » ، « من بیش از اندازه خسته و کوفته خواهم شد » ، « چنان چه آن را انجام دهم ، احساس بدتری خواهم داشت » ، « بعدن آن را انجام خواهم داد » ، « دوست ندارم آن را هم اکنون انجام دهم » .

آن گاه که این « بعدن » سر می رسد ، باز دوباره از پوزش هایی دیگر سود خواهند جست و کردار پرهیز مدارانه شان را ادامه خواهند داد. افزون بر این ، مردم گریز – پرهیز مدارها ممکن است هرگز باور نداشته باشند که شایستگی و آمادگی لازم برای دست یافتن به آماج شان را دارند. اینان پنداشت ها و گمان های نمایانی را پدید خواهند آورد : « کاری نیست که  من بتوانم برای دگرگون ساختن وضعیت خودم انجام دهم » ، « فایده و فرجام کوشش چه خواهد بود ؟ من به هر حال توانایی انجام آن را ندارم » ، « از دست دادن از سر کوتاهی ، بهتر است تا این که کوششی بی فرجام و از پیش شکست خورده داشته باشی » .

آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ممکن است در اندیشه های آرزومندانه ای درباره ی آینده ی خود داشته باشند. آن ها ممکن است باور داشته باشند که بالاخره روزی ، بی هیچ کوشش و رنج و دشواری ، ناگهان دست نهان ( غیب ) برای شان روابطی کامل و کار و حرفه ای بی کاستی به ارمغان خواهد آورد. در واقع ، آن ها اغلب چنین نمی پندارند که آن ها تنها در پرتو رنج و کوشش خودشان به آماج شان دست خواهند یافت : « یک روز من بیدار خواهم شد و همه چیز آن روز خوش و خرم خواهد بود » ، « من نمی توانم خودم زندگی ام را درست و دگرگون نمایم » ، « همه چیز بهتر و درست خواهد شد ، اما نه از گذر رنج و کوشش خودم » .

از این رو زندگی افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ، درست همانند آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت درخودمانده – تنهایی گزین ، دور از توده ی پر فراز و فرود اجتماع ، اما بر خلاف اسکیزوئیدها در پرهیز و گریزی ناخوشایند ادامه خواهد یافت. اینان شرم گین و شناور در اندیشه های منفی و پنداشت های ناگوار خود روز و شب زندگی را کناره جویانه سپری نموده و به جایگاهی که شایستگی و توانایی ذهنی آن را دارند ، دست پیدا نمی کنند.

اینان توان ستاندن حق خود را در رویارویی با دیگران ، درست همان گاه که باید و شاید ، ندارند و به ویژه از سوی مردمان دچار اختلال شخصیت کلاستر ( دسته ی ) B مورد بدرفتاری و بهره کشی قرار می گیرند. بردباری و شکیبایی آنان در این وضعیت ناگوار ، شگرف و شگفت انگیز است تا آن جا که آدم مردم گریز و پرهیز مدار تا مدت ها – ماه ها ، سال ها و حتا دهه ها –  این درماندگی و بی چارگی را بی گله و شکایت بر دوش می کشد؛ اما فراوان دیده شده است که بالاخره یک روز ، آدم مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ، درست همانند فرد درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید / آسپرگر ) فیلم « سگ های پوشالی ( Straw Dogs  ) » ( با بازی هنرمندانه و ماندگار داستین هافمن در نقش دیوید سامنر ریاضی دان ) توان تحمل این بار گران و گرد هم آمده را از دست داده و کاسه ی صبرش لبریز می شود.

درست همین هنگام است که آتشفشان به ظاهر آرام ، خاموش و شکیبای فرد مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) به ناگاه منفجر شده و گدازه های آتشین ، سوزان و ویرانگرش بر دامان او و پیرامونیانش فرو می نشیند. پرخاش گری و خشونتی که چنین آدمی در این هنگامه ی توفان آتشفشان در رویارویی و ستیز با دیگران روا می دارد ، اغلب بسیار فراتر از اندازه ی لازم و هماهنگ با رخداد و ایستار ناگوار و دلهره آور بوده و می تواند به پیامدهای قانونی ( کیفری و حتا جنایی )  دشوار و بدفرجامی بینجامد. آیا می توان چنین پرخاش گری نابه جا و بیش از اندازه ای را برآمده از روان پریشی ( سایکوز ) ای ناگهانی و گذرا دانست ؟

گویی ، یک عمر پرهیز و گریز همیشگی هم چون انبان آتشفشانی به ظاهر خفته و خاموش بر روی هم گرد آمده و به زرادخانه ای ویرانگر و آماده ی انفجار تبدیل شده است !

پس از نیرومند سازی « پذیرش خویشتن ( خودپذیری ) » و در فرآیند آموزش « مهارت های زندگی اجتماعی » ، به گونه ی روزافزون و همیشگی باید « بردباری ، شکیبایی و مدارا ( تولرانس ) » مراجع را در « برخوردها و رویارویی ( مواجهه ) های اجتماعی » استوار و پایدار ساخت تا فرد نخست کم کم بیاموزد که خود به آسانی از خود پرسش گری ( انتقاد ) کند و سپس آهسته اما پیوسته بتواند شنیدن و پاسخ گفتن به پرسشگری ها و موشکافی های دیگران را در زمره ی مهارت هایش در آورد.

دیگران پیش چشم و ذهن اوویدنت ها ، خرده گیر و سوء استفاده گر اما شایسته و ارزشمند هستند. برهمکنش سرد ، پرهیز مدارانه و گریز گرایانه ی اوویدنت ( مردم گریز – پرهیز مدار ) ها در روابط زناشویی ، هم چون شخصیت های پر رنگ و نیز مختل کلاستر A ( اسکیزوئیدها ، پارانوئیدها و اسکیزوتایپال ها ) ، در برابر شخصیت های پر رنگ و مختل کلاستر  B  و به ویژه هیستریونیک ( نمایشگر ) ها ، از دردسرهای سخت و سترگ زوج درمانگران و سکسولوژیست ها بوده است.

معيارهاي تشخيصي DSM-IV-TR  برای اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز گرا :

مهار شدگی در اجتماع و احساس بی کفایتی و پر حساسیتی نسبت به ارزیابی منفی دیگران ، به گونه ی الگویی ژرف و فراگیر که از اوایل بزرگ سالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید؛ به گونه ای که نشانه اش وجود دست کم چهار تا از موارد زیر است:

  1. از کنش های حرفه ای که نیازمند تماس بین فردی چشمگیری باشد ، به دلیل ترس از خرده گیری و انتقد ، تایید نشدن ، یا طرد شدن پرهیز نماید.
  2. خواستار رابطه و برخورد با افراد نباشد ، مگر با برخی از کسانی که دوست شان دارد.
  3. در روابط صمیمانه هم از ترس تحقیر یا ریشخند شدن ، خوددار و حساب شده و محدود رفتار کند.
  4. همواره ذهنش درگیر و گرفتار این مسئله باشد که مبادا در ایستار ( موقعیت ) های اجتماعی بر او خرده گرفته شده یا طرد شود.
  5. به دلیل احساس بی کفایتی ، در ایستار ( موقعیت ) های بین فردی نوین ، مهار شده باشد.
  6. خود را از دیدگاه اجتماعی ، ناتوان ، و از چشم انداز فردی ، بی کشش و ناگیرا ( جاذبه ) یا نزد دیگران فرومایه بداند.
  7. به گونه ای نامعمول از خطر کردن شخصی یا درگیر شدن در هر کنش نوین پرهیز داشته باشد ؛ چرا که ممکن است در این ایستار ( موقعیت ) ها شرم گین یا دست پاچه شود.

لکنت گفتاری دو ( مرد ) نه از اختلال پیکری و عصب شناختی ( نورولوژیک ) ، که از « هراس اجتماعی » همیشگی ، ژرف و پایداری ست که تار و پود سرشت و منش شخصیتی او بدان آغشته است. در حالی که مرد از پرهیزمداری های دیرینه و ماندگارش بر روی کاغذ می نویسد ، زن « هراس از مرگ » اش را هویدا می سازد :

« اگه چیزی به اسم زمان نبود ، … ، شاید می تونستیم روی این حساب کنیم که چیزا همون جور بمونن ، اما زمان در جهان همراه ما زندگی می کنه و با جاروی بزرگش ما رو از سر راه کنار می زنه ، چه باهاش مقابله کنیم و چه نه. » او حتا نموندن مرد را ، در کنارش ، بیان دیگه ای از مردن می داند.

زن به نیکی و فراست دریافته است که تغییر و تحرک ( آن چه که رفتاردرمانگران برای درمان بیماران افسرده شان بر آن پافشاری دارند ) می تواند خلق ( Mood ) و روحیه ( Affect ) و س و حال آدمیان را دگرگون سازد :

« مردم گهگاه به یه کم تغییر احتیاج دارن ، یا باید خودشون دست به کار بشن یا بپذیرنش. می دونم که بعضی آدما از تغییر وحشت دارن و به روال تکراری شون چسبیده ن. اما تکرار امنیت نمی آره ، فقط حسی ازش به آدم می ده. نمی شه بهش اعتماد کرد. »

اما زن ، دلهره دارتر ، درمانده تر و ناتوان تر از آنست که بتواند این نسخه ی شفابخش را برای خودش به کار گیرد؛ حتا این اواخر همه ش پایین روی کاناپه خوابیده ، چرا که شیب پله ها خیلی برایش بیشتر شده:

« تکرار امنیت نمی آره ، فقط حسی ازش به آدم می ده. نمی شه بهش اعتماد کرد. ممکنه هر روز تو یه خیابون قدم بزنی و تو اون خیابونه احساس امنیت کنی ، و بعد یه روز زیر پاهات فرو بریزه و آسمون تیره بشه. »

زن آشکارا اعتماد به نفس افزونتری نسبت به مرد دارد و ویژگی های شخصیتی کلاستر B و از جمله شخصیت خودشیفته ( نارسیسیستیک ) را پیدا و پناهن می توان در او جست. زن ، با وجودی که مرد را دوست می دارد و مشتاقانه به تیمارش می پردازد ، به خوبی می داند که او و مرد از یک جنس نیستند و تار و پود سرشت و منش شخصیتی شان فرسنگ ها فاصله دارد:

« این طور نیست. اگه هنوز دوستت نداشتم ، امشب تو خونه راهت نمی دادم. دوستت داشتم و هنوزم دارم. ولی ما از دو تا سرزمین مختلفیم ، تو مال یه سرزمین غریبه ای و من مال یکی دیگه. »

اندکی بعد ، زن پافشارانه دوباره می افزاید :

«  هیچ وقت به علاقه ی من نسبت به خودت شک نکن ، ولی یادت باشه که ما مال سرزمینای جدا از همدیگه ایم. »

اما با همه ی این ها ، خوب می داند که « اون غیر من هیچ کسو نداره و منم هیچ کسو غیر اون ندارم » ، پس با این که هنوز در آسمان بلاتکلیفی و دریای تردید خانه شناور است ، مرد را به سبب ابتلا به درد مشترک « تنهایی ملال انگیز زندگی روزمره » به همخانگی می پذیرد ، بدون این که نقشه و برنامه ای برای آینده داشته باشد. او نمی داند فردا چه خواهد شد ، اما که می داند شاید « از این ستون به اون ستون ، گشایشی در کار باشد » تا مجبور نباشیم تنها و بی کس برای گشودن گره ، در گوشه ای از پیشخوان دراگ استور پناه جوییم.