تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی « با من مثل باران حرف بزن و بگذار بشنوم »

تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی « من از میان شعله ها برخاسته ام »
اسفند ۱۰, ۱۳۹۵
تحلیل روانشناختی شخصیت های « نمی دونم فردا چی می شه »
اسفند ۱۰, ۱۳۹۵

تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی « با من مثل باران حرف بزن و بگذار بشنوم »

در این نمایشنامه ، همچون نمیشنامه ی « فریاد ققنوس » با قاطعیت نمی توان درباره ی ویژگی های شخصیتی مرد و زن نمایشنامه ، دسته بندی و گونه ی ویژه ای را بیان کرد. چه مردان دارای ویژگی های شخصیتی کلاستر B – شامل شخصیت های جامعه ستیز ، مرزی – آشوبناک ، خودشیفته و نمایشگر – و نیز کلاستر C ، به ویژه شخصیت های مردم گریز – پرهیز گرا و وابسته – منفعل ، و نیز دو شخصیت افسرده – منتقد و پرخاشگر – منفعل همگی احتمال فراوانی برای ابتلا به وابستگی ( اعتیاد ) به الکل دارند.

وجود نوعی نزاکت ، نوعی ملایمت ظاهری در مکالمات ، خواست او مبنی بر این که « خشونت باید از بین برود » و موقرانه رد و بدل شدن لیوان بین شان ، می تواند بیشتر نشانی از شخصیت های مردم گریز – پرهیز گرا ، وابسته – منفعل و یا افسرده – منتقد باشد. چرا که چنان چه پر رنگی ویژگی های شخصیتی کلاستر B ، در اندازه ای باشد که به وابستگی ( اعتیاد ) به الکل بینجامد ، فرد مورد نظر از بی ثباتی و آشفتگی عاطفی – هیجانی بیشتری برخوردار خواهد بود و گفتارهای خشمگینانه تر و کردارهای پرخاشگرانه تر خواهد داشت.

نمادهای بیرونی آغاز نمایشنامه – باران ، کبوتر و کودک آوازخوان – نیز همگی حکایت از ملایمت و معصومیت دارند. مردی که بارها در هنگامه های نهایت مستی ، آن زمان که بی هوش و حواس بوده است ، مردم بر سرش بلاهای وحشتناک آورده اند، با لگد به جانش افتاده اند ، داخل یک وان پر از یخ و آبجو گذاشته اند ، تمام موهایش را تراشیده اند و داخل یک سطل زباله چپانده اند ، نمی تواند آدمی نیرومند با آتشدان شخصیتی سترگ همچون شخصیت های جامعه ستیز ، مرزی – آشوب ناک و یا خودشیفته باشد؛ نشانی از ویژگی ها و نمادهایی که بتوان او را دارای ویژگی های پر رنگ شخصیت نمایشگر و یا پرخاشگر – منفعل هم دانست ، پیش چشم  و ذهن نشسته است.

او بیشتر به آدمی تنها ، ناکام ، سرخورده و افسرده از کلاستر C و یا شخصیت افسرده می ماند  که هر بار به اتاق وارد می شده ، یک نفر از در دیگری برون می رفته و تا او به سوی در می شتافته و آن را می گشوده ، در آسانسور بسته می شده است. او می مانده و تلویزیون و گرامافونی که هر دو نه چندان هدفمند ، برای پر کردن سایه ی هراس انگیز تنهایی روشن بوده اند و چرخ دستی های زیادی انباشته از وسایل پذیرایی. مرد هر بار از این فضاهای هراس برانگیز و نادوست داشتنی تنهایی سخن بر زبان می راند ، زن که مبتلا به پرنوشی ( پلی دیپسی ) روانی ست ، نفس نفس زنان جرعه ای آب برای اطفای بیشتر اضطراب تا تشنگی می نوشد. آب برای زن مایه و سرچشمه ی آرامش است؛ چه درون لیوان ، چه مثل باران و چه کنار دریا.

در شهر امنیتی درست و حسابی نیست ؛ در شهر آدم ها از هم دور می افتند و در هیاهو گم می شوند. شتاب زندگی پر دردسر و هزینه در شهر، آرامش از آدمیان ربوده است اما در شهرستانی ساحلی و دوردست می توان به حال خود ، آهسته و آرام ، پیوسته روزگار را گذراند و ملال تنهایی های هر روزه را پذیرفت. مرد هم اکنون منتظر و مشتاق شنیدن است؛ شنیدن داستان زندگی از دست رفته ی زنی که بازوی برهنه ی لاغرش از آستین کیمونوی صورتی نخ نمایش برون می افتد تا لیوان آب را بردارد اما وزن لیوان کل پیکر او را به جلو می کشد. گویا از زن چیزی باقی نمانده یا تنها اندکی باز مانده است. مرد بی صبرانه مرثیه ی بدبختی هایش را می گوید و زن صبورانه گوش می دهد و دلشوره ها را هر بار با نوشیدن جرعه هایی از آب داخل لیوان فرو می نشاند. مرد می خواهد تا زن مثل باران با او حرف بزند و بگذارد بشنود در حالی که آن جا به شکم دراز کشیده تا حتا نگاهش به نگاه زن نیفتد. حتا اکنون که سرزنش ( نکوهش ) و پشیمانی ( ندامت ) هم از دست رفته است و تنها پیری تغییرناپذیر و ناامید کننده باقی مانده است. پس به شکم می غلتد ، یک بازویش را از تخت آویزان می کند تا دلشوره ها را گهگاه با طبل زدن بند انگشتانش روی زمین بزداید. احساس گناه و ندامت وجدان از گفتارش پیداست : « از آخرین باری که با هم حرف زدیم ، مدت مدیدی می گذرد. حالا همه چیز را برایم بگو. در این سکوت طولانی به چه فکر می کردی ؟ … همان موقع که من ، مثل یک کارت پستال کثیف در شهر پاس داده می شدم… برایم بگ. با من حرف بزن… » شاید مرد می خواهد تا بغض فرو خورده و اندوه انباشته ای ، که به ابرهای پر بارانی که هنوز بارش را شروع نکرده اند می ماند ، بشکند و ببارد تا آب شدن و محو شدن و با باد رفتن ذره ذره از وجود ( تن و روان ) زن پایان یابد؛ شاید زن اندکی از نیرو و سلامت از دست رفته را باز یابد. زنی که به نظر می رسد وزن لیوان هم او را می کشد.

و زن آغاز به گفتن می کند، مثل باران ، راست و زلال. از سفری که بارها و بارها خواست انجام آن را داشته و چگونگی اش را در ذهن آزموده است اما گویا هر بار انجامش را تا شنیدن از اخبار مردی که او را رهایش کرده ، به عقب انداخته است. شاید هم دریافت نکردن یک چک هفتگی یا ماهانه ی معتبر سبب تاخیر سفر بوده است. چرا که زن از وقتی مرد ترکش کرده است ، چیزی غیر از آب نخورده است؛ هیچ چیز مگر کمی قهوه که آن هم تمام شد و فقط آب ماند. زن با سود جستن از مکانیزم دفاعی « خیال پردازی ( Fantasy ) » بدان امید بوده است که دلواپسی ها در این سفر ، با اسمی ساختگی ، به یک هتل کوچک ساحلی از بین خواهند رفت. گر چه اتاق آن سرد و تاریک و پر از زمزمه ی باران باشد. زن بلندپرواز نیست؛ کمی هم سخن شدن با بانوی پیر کوچک خدمتکار ، به امانت داشتن کتاب از کتابخانه ، تمیز بودن لباس ها ، هر روز عصر قدم زدن کنار ساحل ، و نشستن نزدیک چادری که گروه موسیقی تا تاریک شدن هوا در آن جا برنامه اجرا می کنند ، و داشتن اتاقی بزرگ با پنجره ها و کرکره های بلند که بتوان همواره صدای باران را از آن شنید ، برایش کافی ست تا بسیار آرام باشد. پس حتا روزنامه هم نخواهد خواند و به رادیو گوش نخواهد داد. کوچک ترین اطلاعی از آن چه در دنیا می گذرد ، نخواهد داشت. با سود جستن از مکانیزم دفاعی « کناره گیری و تنهایی جویی ( Isolation ) » حتا متوجه گذشت زمان هم نخواهد شد تا این که یک روز به آیینه نگاه کند و ببیند که موهایش شروع به خاکستری شدن کرده اند و آن وقت برای اولین بار متوجه خواهد شد که در این اتاق کوچک ، بدون هیچ دوست و آشنا یا حتا ارتباطی ، به مدت بیست و پنج سال با خیال ( فانتزم ) سفر به هتل ساحلی کرانه ی آرامش زندگی کرده است. تنها دوستی اش ، دوستی شیرین و گوارای ذهنی با شاعران مرده ای بوده که مجبور نبوده با آن ها تماس داشته باشد یا جواب سوالات شان را بدهد. آن ها همواره او را در به خواب رفتن یاری می رساندند. تا آن گاه که به شکلی مبهم از خواب و خیال و وهم و گمان به در آید و متوجه شود که حدود پنجاه سال است که در این هتل کوچک اقامت داشته است. نیم قرن ! یک عمر بدون هیچ گونه ارتباط اجتماعی ، مسئولیت ، نگرانی و تشویش… در تنهایی قدم خواهد زد تا باد ذره ذره از او بکند و با خود ببرد تا این که بالاخره چیزی از من باقی نماند و با برای همیشه او را در میان بازوان سفید و سردش بگیرد و با خود ببرد.

زن می گوید بیست و پنج سال و پنجاه سال؛ اما نمی توان سال های سپری شده در تنهایی واقعی و خیالی را دریافت. شاید زن بر مرز روان نژندی ( نوروز ) و روان پریشی ( سایکوز ) ، با لیوان آبی که وزنش او را از این سو به آن سو می کشد ، گام بر می دارد و مرد می کوشد تا پیش از هر چیز و حتا مرهم گذاشتن بر زخم ژرف جانکاهی که بر تن و روان زن روا داشته ، از بار احساس گناه و عذاب وجدان خود بکاهد تا به جای پاس داده شدن مثل یک کارت پستال کثیف در شهر ، در آغوش گر چه سبک اما سرشار از مهر و وفای زن آرام گیرد. حتا اکنون که سرزنش ( نکوهش ) و پشیمانی ( ندامت ) هم از دست رفته است و تنها پیری تغییرناپذیر و ناامید کننده باقی مانده است.

زن و مرد این نمایشنامه هر دو مبتلا به اختلال افسردگی مضاعف – یعنی افزون شدن دوره ای از اختلال افسردگی ژرف و سترگ به اختلال کژخلقی ( دیس تایمی ) کهنه و دیرپا – هستند. دیگر چیزی جز اندک سال های بازمانده ی روزگار هنوز سپری ناشده ی سالخوردگی باقی نمانده . نکوهش ، سرزنش و ستیز همین اندک فرصت در دسترس را نیز می ستانند؛ ریزش قطره قطره ی باران ، ولو ناپیوسته را باید بی درنگ پاس داشت و به هم پیوست.